۱۴۰۴ بهمن ۲۴, جمعه

بریده‌هایی از کوه جادو؛ اثر سترگ توماس مان

 بعد از چند ماه مطالعه مستمر و ذره ذره، کوه جادو را امروز صبح تمام کردم و افسوس خوردم از تمام شدنش. رمانی که عمیق و آرام ذهن و زندگی را درگیر خود میکند. نه هیجانی دارد و نه شتابی هر چه هست عمیق شدن در مفهوم زمان است و سرانجام میبینی که مرگ دیگر آن چیزی نیست که به دوئل روبرویت ایستاده؛ انگار اصلا مساله ای نیست. درباره اش خواهمنوشت ولی نه حالا.باید زمان از آن بگذرد.فعلا میخواهم جاهایی از آن را برای خودم اینجا نگه دارم تا وقتی کتاب را که امانت گرفته ام پس دادم گاه به گاه بتوانم برگردم و باز به آن رجوع کنم و مزه مزه اش کنم. 

در مقدمه مترجم چنین آمده است: « در این رمان توماس مان موفق میشود بر رابطه با مرگ(که در داستانهای یاد شده جای طبیعت وحشی رمانتیک ها را گرفته بود:گرایش به هنر قهرمان را به آن سو میکشید!) چیره شود که ان نیز بدون دگرگونیهایی در نمادپردازی اش صورت نمی پذیرد- چون برای چیره شدن بر تضاد با زندگی لازم می آید،اجباری که در رابطه ی نمادین قهرمان با مرگ وجود دارد از میان برداشه شود.(ص19)
____________________________
«تازه غذا خوردن را به پاین برده بود که یوآخیم دوباره پیدایش میشد و تا او نیز به بالکنش برود و سکوت بزرگ خانۀ برگ هوف را فراگیرد، دیگر ساعت دو ونیم شده بود. شاید هم دو و نیم تمام نه؛ درستش را بخواهیم احتمالا تازه یک ربع از دو گذشته. ولی چنین ربع ساعتهای ناشمردنی همیشه همیشه از واحدهای بزرگ و سرراست زمان می افتد. آنجا که با زمان دست و دل باز هستند- همچنان که در سفرها، مسافرتی چندین ساعته با قطار یا در حالت خلأ و انتظار، آنگاه که تمام کارو زندگی معطوف طی کردن و درنوردیدن زمان میشود- این ربع ساعتها به حساب نمی آید. یک ربع از دو گذشته- میتوان گفت دو ونیم؛ به خدا سوگند که این را سه هم می توان گفت، حال که سه مطرح است.سی دقیقه را می توان پیش درآمد یک ساعت تمام، از سه تا چهار تلقی کرد و در دل خود از میان برداشتش: د راین گونه احوال چنین میکنند. و بدین سان مد استراحت بزرگ نیز بالاخره و در اصل به یکساعت تقلیل می یافت که آن هم باز خرد گشته، کنار زده و گویی از میان برداشته می شد.»(ص 307/سوپ ابدی و ...)
                                                                                *

«آقای ستمبرینی  با قیافه ای فکورانه گفت:«اینکار وسیعی است که به تأمل  و مطالعۀ بسیار احتیاج دارد.» آن گاه در حالی که نگاهش گویی در وسعت و تنوع مأموریتش سرگردان شده بود، ادامه داد: «به خصوص که در واقع اندیشۀ زیبا تقریباً همیشه به موضوع درد پرداخته و حتی د رآثار درجۀ دو وسه هم به نحوی از آن سخن می رود. هر طور می خواهد باشد، یا: چه بهتر! هر اندازه هم که مأموریت وسیع و پردامنه ای باشد، در هر حال از نوعی است که در صورت لزوم در همین اقامت لعنتی هم می تونم انجامش دهم، گرچه امیدوارم مجبور نباشم اینجا به پایان برسانمش.» آنگاه د رحالی که باز هم نزدیکتر می آمد و صدا را تا حد نجوا پایین می آورد ادامه داد: «ولی دربارۀ وظایفی که طبیعت به عهدۀ شما گذاشته نمی توان چنین چیزی گفت، مهندش! هدفم از این حرفها همین بود که این هشدار را به شما بدهم.خودتان می دانید که من تا چه اندازه  به حرفۀ شما با نظر تحسین نگاه می کنم. ولی از آنجا که از پس این وظایفش برآیید. تنها در زمین هموار می توانید اروپایی باشید و به شیوۀ خودتان با درد، فعالانه مبارزه کنید، در راه ترقی و پیشرفت تلاش کنید و از زمان بهره بگیرید. من از مأموریتی که به عهده ام گذاشته شده فقط به این خاطر برای شما تعریف کردم که به شما یادآوری کنم، شما را به خویشتن خودتان بازگردانم و مفاهیمتان را که ظاهرا تحت تاثیرهای جوی دچار پریشانی و سردرگمی گشته اصلاح کنم. از شما درخواست می کنم به خود ببالید! غرور داشته باشید و خود را در برابر دنیای بیگانه نبازید!»(ص 380/ سوپ ابدی و...)
                                                                    *

سمبرینی چنین اظهار نظر می کرد که که اوضاع به سود دنیای متمدن پیشمی رود.فضای اروپا مملو از افکار صلح طلبانه است،از طرح های خلع سلاح. اندیشه دموکراسی در حال پیشروی است واعلام داشت که اطلاعات موثقی در اختیار دارد که نشان می دهد ترکان جوان مدقمات کار را برای اقدامات بنیان برانداز فراهم کرده اندو ترکیه به عنوان دولتی ملی با قانون اساسی- پیروزی ای برای بشریت!
نافتا به تمسخر گفت:«لیبرال سازی اسلام، عالی است. تعصب با روشنگری، بسیار خوب است. ضمنا این هم به شما مربوط می شود.» و رویش را به طرف یوآخیم گرداند. «اگر عبدالحمید سقوط کند، آن وقت دیگر نفوذ شما در ترکیه به پاین رسیده، انگلستان خودش را به عنوان حامی جلو می اندازد... شما باید این روابط واطلاعات ستمبرینی مان را کاملا جدی بگیرید.» این را به پسرخاله ها می گفت و لحن کاملا گستاخانه ای داشت، چه می خواست وانمود کند که گویی اینان مایلند آقای ستمبرینی را جدی نگیرند.»(ص565/ دگرگونی ها)
                                                            *

این یک(منظور نافتا است) خاموش و دمق نشسته بود، با دستهای لاغرش بر زانوان. گفت: «منسعی دارم منطق وارد گفتگومان کنم، آن وقت شما حرفهای مرا با با سخنان آتشین پاسخ می دهید. اینکه رنسانس تمام ان چیزهایی را به جهان ارمغان داده که لیبرالیسم، فردگرایی و ارومانیسم بورژاوایی می نامند، چیزی نبود که مسی نداند؛ ولی این تأکیدهای شما بر کلمات در من تأثیری نمی گذارد، چرا که دوران آرمنهای شما دیگر مدتهاست که به سر امده، این آرمانها دیگر مرده اند، دست کم دد رحال جان کندن هستند و کسانی که با لگدهاشان کارشان را یکسره کنند دم در ایساده اند. اگر اشتباه نکنم شما خود را انقلابی می نامید.ولی اگر کمان می کنید که انقلاب های آینده آزادی به بار خواهند آورد در اشتباهید. اصل آزادی طی پانصد سال به اهداف خود رسیده، اینک عمرش به سر آمده، تعلیم و تربیتی که امروزه هنوز هم خود را فرزند دورۀ روشنگری بداند و در انتقاد، رهایی و پرورش فرد، یعنی محو شیوه های مطلق زندگی به عنوان ابزارهای پرورشی خود بنگرد- یکچنین تعلیم وتربیتی هر چند هم در سخنوری به موفقیت های آنی دس یابد، عقب ماندگیش در نظر خردمند تردیدی به جا نمی گذارد، همه انجمن های حقیقی تربیتی می دانسته اند و می دانند که هدف از هرگونه تعلیم و تربیتی چه چیزی می تواند باشد: دستور مطلق، قید و بند آهنین، انضباط، ایثار، از خود گذشتگی، اضمحالا فردیت. در نهایت این یک سوء تفاهم و ناسپاسی از از سوی جوانان است اگر فکر کنند خوشبختی شان در آزادی است. چون عمیق ترین خوشبختی در اطاعت است. 
یوآخیم شق و رق نشست. هانس کاستورپ سرخ شد. آقای ستمبرینی سبیل زیبایش را ازعصبانیت تاب داد.
آقای نافتا ادامه داد: «نه خیر، آزادی و رشد فردی راز و دستور زمانه نیست. نیاز زمان، انچه زمانه در پی ان است و به دست هم خواهد آورد، آن ارعاب است.» این کلمه را آهسه تر از سخنان قبلی اش گفت، بدون انکه جنب بخورد،فقط شیشه های عینکش یک لحظه برق زد. هر سه نفری که به او گوش م یدادند به خود لرزیدند، حتی ستمبرینی که به زودی با لبخندی به حال عادی بازگشت.»(ص 591/ دگرگونی ها)
                                                          *

تصمیم یوآخیم قطعی بود:برمیگشت به شهر و دیار. رادامانت مرخصش کرده بود- نه مطابق آئین نامه، به عنوان بهبود یافته ولی با موافقت ناقص و نیم بند بهرحال مرخصش کرده بود، به دلیل و به خاطر پایداریش. به پایین سفر می کرد، با راه اهن باریک به لاندکوارت می رفت، به رمانس هورن و ان گاه دریاچه بزرگ و عمیق، که سوار با اسبش- در شعر ان شاعر از روی آن می گذشت و سراسر آلمان را پشت سر می گذاشت و به خانه بازمی گشت. زندگی میکردف در نیای سرزمین هموار، در میان مردمی که هیچ نمی دانستند چگونه باید زیست، به طرز کار حرارت سنج هیچ وارد نبودند، از هنر پتوپیچ کردن خودف از کیسه پوستی، از گردش سه بار در روز، از ...گفتنش دشوار بود و برشمردنش که آن پایینی ها از چه چیزهایی بویی نبرده بودند،ولی این تصور که یواخیم پس از یکسل و نیم زندگی این بالا باید با بیخبران آن پایین بسر برد- این تصور ه فقط یواخیم را دربرمی گرفت و او- هانس کاستورپ، را تنها دورادور- پریشانش می کرد، چندان که چشمها را بست و دستش را به گونه ا نفی کننده تکان داد و پیش خود زمزمه کرد: «ممکن نیست، ممکن نیست.»
[این بند را به خاطر این پانویس آوردم. آنجا که از شاعر یاد می شود در پانویس چنین آمده: «مقصود شعر «سوار و دریاچه بودن» اثر گوستاو شواب، شاعر قرن نوزدهم آلمان است. مضمون ان چنین است، سواری برای تماشای دریاچه بودن راه می افتد، گرفتار برف و کولاک و تاریکی شب می شود و با عجله ای که دارد تا همین امروز به مقصد برسد، متوجه نمی شود که این همان دریاچه است که برف و یخ رویش را چنین پوشانده و وقتی این را از روستاییان سر راه می شنود، از تصور امواج سهمگین قالب تهی می کند. شعر با اشاره کوتاهی به گور سوار بر ساحل دریاچه پایان می یابد.»
در واقع سرنوشت غم انگیز یواخیم را نویسنده پیشاپیش با این نشانه ترسیم می کند.
                                                            *