درباره یادداشت هایی درباره کافکا. نوشته آدورنو. ترجمه سعید رضوانی. نشر آگاهنسخه الکترونیک کتابنوشتن درباره کافکا به اندازه کافی سخت هست برخلاف آسانی خواندن و ارتباط برقرار کردن با کارها و افکارش که حالا نگاه غامضتری هم به آن اضافه شود و آن دیدگاه آدورنو درباره کافکا باشد. جالب اینکه هر چه درباره کافکا بخوانم، با هر مقاله جدیدی درباره او، مثل مواجهه اولیه با او غافلگیر میشوم. حالا بعد از مطالعه ادبیات اقلیت، نوبت آدورنو است که کافکا را از دیدگاه خودش شرح میدهد و بیشتر از آنکه نگاه آدورنو تازه باشد، نور تاباندن بر داستانهای کافکا از زاویه نگاه او، لذت خواندن دوباره کافکاست تا مشعوف شدن از کشفیات آدورنو که در بیشتر مواقع -برخلاف نظر مترجم در مقدمه کتاب- با آدورنو هم نظرم و حتی به نظرم بدیهی است ولی از خواندن آن سیر نمی شوم.
به طور خیلی چکیده لب کلام آدورنو درباره کافکا اشاره به شیء انگاری در آثار کافکاست. کافکا در مقابل جهانی که انسان را شیء میکند تا آن را مصرف کند، خودِ فاعل شناسا را تبدیل به شیء می کند و بدین سان جهان مقابل را در برابر خود خلع سلاح می کند. انسان شیء شده که دیگر قادر نیست در روند دردناک بیانصافی جهان، قدرت، مذهب و... تبدیل به شیء شود با این کار در مقابل این جباریت دست به شورش میزند. هنوز نمیتوانم بهطور قطع و یقین از شورش شخصیتهای کافکا در مقابل این جهان مقتدر حرف بزنم اما اگر این نظر آدورنو را بپذیریم شاید بشود گفت این نوع نگاه کافکایی یکجور شورش گنگ بر علیه چیزی است که همواره انسان را خوار و خفیف در برابرخود میخواهد. اینکه کافکا توانسته است به زیبایی از پس این بیان برآید همان اندیشهی زیباییشناسانهای است که بعد از خواندن کافکا از آن محظوظ میشویم. قرار نیست زیبایی در اثر به شکل زیبایی خالص نشان داده شود، طرز بیانِ هنری آن است که زیباییشناسی را رقم میزند گو اینکه کافکا هیچ در بند آن نبوده است. آدورنو معتقد است که در کافکا هر آنچه میگوید همان است. در واقع تحتاللفظ مهم است بر خلاف تفسیرهای عجیب و غریبی که از او شده است و میشود. در واقع کار کافکا مبارزه با فرم است اگر باز درست برداشت کرده باشم. بههرحال آدورنو نگاه تازهای به کافکا میدهد که با دیدگاه ماکس برود دوست و گردآوردهی آثار کافکا مغایرت دارد بهخصوص در قسمت دیالکتیک الهیات که آدورنو به هیچ عنوان تأثیرپذیری کافکا را از کییرکهگارد نمیپذیرد. درباره ناتمام ماندن رمانهای کافکا هم آدورنو نظریهای جالب دارد. در جهان کافکایی خلق شده در آثاری مثل مفقودالاثر(که آدورنو اصرار دارد عنوان «آمریکا» به این اثر نادرست است و عنوان اصلی آن مفقود الاثر است)، قصر و محاکمه امکان پایان وجود ندارد.
::::::
مترجم در مقدمهی این کتاب چنین توضیح میدهد: «آدورنو اِسیِ را چارچوبی آزاد برای تکوین و تبیین افکار گوناگون در باب موضوعی واحد میدید، مجالی برای اینکه نویسنده مسئلهای را فارغ بال و بدون پایبندی به ارتباط تنگاتنگ اجزای مطلب، از چشم اندازهای متعدد و متفاوت بنگرد و جنبه های مختلف آن را بررسی کند.»(ص4)
و بعد در ادامهی همین مقدمه از قول آدورنو مینویسد: «گام نهادن در کوتاهترین راه به سوی قدیمیترین معنا که خود صاحب اثر نیز در نظر داشته، اشتباه است. نخسین قاعده برای پرهیز از آن این است که از همهچیز معنای تحت اللفظ را استنباط کنیم و هیچ چیز را زیر مفاهیم بالاتر از متن مدفون نسازیم. اتوریتهی کافکا، اتوریتهی متن است. نه درک جهت یافته، بلکه فقط وفاداری به کلمه کارساز است.» و در توضیح آن در صفحاتی بعدتر می نویسد: «وی از اینکه داستانهای نویسندهی پراگی واقعیت را آینهوار منعکس نمیکنند، آگاه است؛ مع هذا میگوید، معنای آنها همان است که از متن برمیآید نه چیزی در پس آن.»(ص 12)
*
«یکی از مفاهیم کلیدی در نقد آدورنو بر کافکا «آشناپنداری» است؛ اینکه انسان گاه در موقعیتی جدید احساس میکند پیشتر نیز با آن روبهرو شده است. به گمان آدورنو رمز جاذبه و تأثیر غریب داستانهای کافکا در این پدیدهی روانی، یا به عبارت بهتر در بهرهای که نویسنده از آن میبرد نهفته است.»(صص13-12)
مترجم می نویسد که آدورنو ارتباط تنگاتنگی بین کافکا و اندیشههای روانکاوانه میبیند. درواقع ارتباطی تنگاتنگ بین کافکا با فروید و روانکاوی و انکار آن را با وجههی کافکا ناسازگار میبیند. او از قول آدورنو مینویسد: «چگونه میتوان او را عمیق دانست و در عین حال منکر شد که چیزی در آن اعماق وجود دارد؟» گذشته از آن مترجم معتقد است به زعم آدورنو، پیش از این قرابت بین کافکا و فروید، کافکا به ساختارهای طبقاتی انگشت مینهد. در واقع طبق توصیف آدورنو، «هم درآثار داستاننویس و هم در نگرش روانکاو فاصله میان طبقات اجتماعی، فاصله بالا و پایین را ترس پر می کند.(ص 18
آنچه در این یادداشتها بیش از دیگر چیزها توجه مرا به خود جلب کرد صحبت آدورنو درباره تکنیک نوشتاری کافکاست. میدانیم که کافکا ساده می نویسد بدون هیچ ادا و اصول بازیهای فرمی و زبانی. خود ادورنو هم در این یادداشتها به معنای تحت اللفظ در نوشههای او اشاره کرده است. یعنی برداشت ساده از همان لغت نوشته شده و نه یافتن معناهایی پشت آن اما عاری بودن آثار کافکا از بازیهای زبانی به معنای عدم وجود تکنیک نیست. آدورنو اشارهای هوشمندانه دارد به شیوهای که کافکا به خلق تصاویر دست میزند. خوانندگان آثار کافکا به خوبی میدانند که انچه پس از مطالعه آثار کافکا هرگز از ذهن نمی رود، تصاویر اوست؛ تصاویری چنان ماندگار که گاه به نظر به نظر میرسد سهم اصلی را در داستان دارند. اگر به این نکته شک داریم کافی است مسخ را به یاد بیاوریم. آدورنو معتقد است که او برای خلق این تصاویر از تکنیکهای عکاسی بهره میبرد و زاویه دید متفاوتی را پیدا میکند. بقول مترجم این یادداشتها: «برگزیدن زاویه دید و شرایط اپتیکی خلاف معتاد.» و اگر در نظر بگیریم که شخصیتهای داستانهای کافکا(انسان کافکا)، «اصولاً موجود زنده نیست و تبدیل به شیء شده است»، راحتتر میتوان یافتن زاویه دید دوربین عکاسی را در نور تاباندن به سوژه درک کرد. مترجم در جای دیگری از مقدمه مینویسد: «هنرمند به همان میزان که خود محصور و به جهان پیرامون بیاعتنا میگردد، از جایگاه «فاعل شناسا» فرومیآید؛ کافکا نیز در واقع نزول خود به مرتبهی شیء را روایت میکند. البته معلوم نیست خواننده چگونه باید این نقطهنظر را با دیدگاه دیگر آدورنو که «ثدای هنر کافکا صدای چپ فوق رادیکال است» تطبیق دهد و هر دو را درست فرض کند(ص 25). در واقع یکی از ایرادات جستارنویسی همین است که هر چ در لحظه به ذهن میرسد نوشته میشود. گرچه بر خلاف نظر مترجم معتقدم دیدگاه ادورنو در مورد چپ فوق رادیکال بودن کافکا را بتوان با شیءانگاری او تطبیق داد. بخاطر لغت «فوق». در واقع شاید آدورنو میخواهد بگوید کافکا بر ضد تمام این موقعیتها میشورد چه با انزوا و چه با شیءانگاری آدمی. کافکا با این کار «آینهای در برابر جهان جابر میگیرد، تا آن را به ماهیت خود معترف و از این طریق مغلوب سازد.» پس با این توصیف چه تناقضی بین دیدگاه ادورنو درباره چپ فوق رادیکال بودن کافکا با نظریه شیءانگاری او هست؟ انچه مهم است شورش شخصیت کافکاست که اندیشهی او را در دیدگاه چپ میتوان گنجاند.*مواجهه با قدرت«قدرت در کسوت هر جهانبینی و بر مبنای هر دکترینی که ظهور کند، ماهیتی اسطورهای دارد زیرا با داعیههایی همراه است که صحتشان را به رغم آنکه با اقبال گسترده مواجهند، کسی ثابت نکرده است؛ برعکس به نظر میرسد که محک سنجش عقلانی و روشنفکرانه را تاب نیاورند و بیشتر به درد ارضای ذهن عوام بخورند.» حتی اگر کارکرد قدرتمدارانهی اسطوره بهروز هم نباشد، قدرتمندان دست به نوسازی اسطوره میزنند. این پدیده را میتوان در تمام جریانهای راست افراطی که به ناسیونالیسم افراطی تکیه میکنند تا آن حد که تبدیل به ناسیونالیسمی کور میشود میتوان دید. فاشیست در ایتالیا «در جریان نوسازی اسطوره اسطوره را از چیزی مربوط به باور شخصی بدل به صورت و وجه اصلی هویتیابی سیاسی کردند.»(نقل از تاریخ مختصر دروغهای فاشیستی/ فینکل اشتاین) آدورنو میگوید: «کافکا رد کثافتی را زیر ذرهبین میگذارد که انگشتان قدرت در نسخهی نفیس کتاب زندگی به جا مینهند.» کافکا «هم قدرت ماسکروپی و هم میکروسکوپی را در نظر دارد. او هم علیه قدرت حکومتی، اجتماعی و طبقاتی مینویسد و هم سلطه فرد بر فرد را در وابط شخصی مفتضح میکند.» جریانهای روشنگری نیز در باززایی و هویتتراشی سیاسی برای اسطوره قدرت کم نگذاشتهاند. «روشنگری بهرغم تلاشش در ریشهکن کردن اسطوره، خود ناخواسته آن را در اشکال تازه بازتولید مینماید.»(ص 28) همچنان که بنا بر نظر آدورنو، کافکا برای مفهوم «حق» نیز ماهیتی اسطورهای قائل است. دو رمان قصر و محاکمه به وضوح ستمهایی را عیان میکند که «نه به نام حق، بلکه از خود آن به انسان رفته است.» اینجاست که آدورنو تأثیرپذیری کافکا از کییرکهگارد را علیرغم نظر دیگر منتقدین و از جمله ماکس برود زیر سوال میبرد. مترجم به تفسیر توماس مان(نویسنده اثر سترگ کوه جادو) از رمان قصر کافکا اشاره میکند. متاسفانه تا اینجای کار موفق نشدهام این تفسیر توماس مان را بیابم شاید هوش مصنوعی در این زمینه کمک کند. بنا به اشاره مترجم، در تفسیر توماس مان قصر نماد خدا و حکومت اوست و نتیجه میگیرد که در این صورت مشکل میتوان رفتارهای مرموز و غیرقابل درک قصر را بیارتباط با این آموزه ی کییرکهگارد و الهیات دیالکتیک دانست که «عقل بشری مطلقاً قادر به فهم و شناخت خدا نیست.» به نظر میرسد بستگی به زاویه نگاه ما دارد. میتوان به راحتی به تاییر آدورنو سر تکان داد و از دیگر سو رد پای کییرکهگارد را هم در این اثر دید. انچه هست کافکا در قصر و در بیراهههای پیچ در پیچ عدم دسترسی به قصر در پی اثبات عظمت آن نیست، بلکه تمام تار و پود داستان دارد وجود و سلطه قصر را زیر سوال میکشد حالا میخواهد قصر نماد هر چیزی باشد. و در آخر، همانطور که آدورنو اشاره میکند: «اوریته کافکا اتوریته متن است. نه درک جهت یافته، بلکه وفاداری به کلمه کارساز است. وقتی اثر ادبی قدم به قدم تاریکتر و از دسترس دورتر میشود، هر گزارهی واضحی جبران ابهام کلی متن است. کافکا کوشیده است تا این قاعده را از اعتبار ساقط سازد؛ آنجا که اعلام میکند پیامای واصل شده از قصر را نباید تحت اللفظ دریافت.»«وقتی کافکا فقط و فقط از خاکروبهی واقعیت هنر میآفریند، یکی از قواعد قدیمی بازی را نقض میکند. وی که مانند همهی هنرمندان بزرگ، در قبال آینده ریاضت پیش میگیرد، تصویر جامعهی در حال تغییر را بیواسطه نمیسازد، بلکه آن را از زبالههایی سر هم میکند که «نو»، حین پیدایش، از دوران سپریشونده میکَنَد وبه دور میاندازد. او به جای آنکه روانپریشی را درمان کند، در خود آن پی نیروی شفابخش میگردد، نیروی شناخت: فرد زخمهایی را از جامعه میخورد، نشانههای کذب اجتماعی، حقیقت معکوس میشناسد. »(ص 70)بریده هایی از کتاب:«در کافکا هم، چنان که در پروست و جویس، موناد بیروزن(عبارتی است از فیلسوف آلمانی که این نام را به «خود» یا درون انسان اطلاق میکرد) به خوبی کار پروژکتور، مولد همه تصاویر، را انجام میدهد. آنچه در روند پیدایش فردیت پشت سر گذاشته میشود، پنهان میشود یا پدید میآید در همه یکسان است؛ اما هیچ کجا نمیتوان لمسش کرد، مگر در انزوا و تمرکز بیاعتنا به پیرامون خویش.»(ص72)*«در نثر او بر خلاف روبرت والزر، نویسندهای که تأثیری تعیین کننده بر وی گذاشت، نشانی از جنون نیست. هر جمله را روحی مسلط بر خود ساخته است؛ اما هر جمله را همان روح پیشتر از حیطهی جنون بیرون کشیده.در زمانهی بیخردی عمومی که عقل سالم فقط نابخردی را تحکیم میکند، هیچ شناختی تا قدم به حیطهی جنون نگذارد، شناخت نمیشود. یکی از کارکردهای «فروبستگی» حراست است، ایستادگی در مقابل جنونی که قصد ورود دارد. این یعنی جلوگیری از عمومی شدن خود.»(ص 77)*«نه که نتوان از آثار کافکا انتقاد کرد. رمانهای بزرگ او عیوب آشکار دارند که یکنواختی بدترین آنهاست. توصیف ابهامات، بلاتکلیفیها و بنبستها تا بینهایت تکرار میشود و اغلب به فهم صحیح که کافکا این همه همواره میکوشد تا ان را میسر سازد، لطمه میزند....... مقصود از شیوه روایت کافکا تعمیق ِ تردیدهاست.»(ص79-78)*«بازداشتگاه» و «مسخ»گزارشهاییاند که بعدها نظیر خود را در گزارشهای بِتِلهایم، کُگُن و روسِه یافتند؛ تقریبا همانطور که عکسهای هوایی شهرهای بمباران شده ختم واقعیت را که کوبیسم اعلام کرده بود تحقق بخشیدند و هم زمان خشم آن مکتب را فرونشاندند.»(ص 80)*ترسی که او پدید میاورد، ترس از استفراغ است. با این همه اغلب چیزهایی که در آثارش میبینیم عکس العمل نسبت به قدرت بیحد و مرز است.*«فقط انعطافناپذیری خود نظامهاست که سبب میشود آنچه از دستشان درمیرود، دشمن جانشان شود.در هر نظامی چیزی تهنشین میشود. کافکا با تهنشینشدهها پیشگویی میکند. وقتی تمام وقایع جهان جبری او هم نشان از لزوم محض دارند و هم مثل هر چیز حقیری کاملاً اتفاقی به نظر میرسند، قانون ننگبار در تصویر قرینهاش رسوا میشود.»(88)*«تازهترین قربانی همیشه قربانی دیروزی است. کاکا درس به همین علت تقریباً از هر اشارهی آشکار به واقعیتهای تاریخی اجتناب میکند-...آثار کافکا در قبلا تاریخ هم فروبستهاند؛ مفهوم تاریخ در آنها با تابو گره خورده است. جاودانگی لحظه تاریخی نزد کافکا با اعتقاد وی به سخافت طبیعت و تغییرناپذیری کار جهان همخوانی دارد؛ لحظهای یکه مطلقاً فانی است، تمثیل جاودانگی فناست، جاودانگی لعنت.»(90)*«در هر حال، مواد و محتوای آثار کافکا بیشتر نازیسم را بازتاب میدهد تا سلطنت پنهان خدارا. صرفنظر از شخصیت اسطورهای قدرتها نزد کافکا، که بنیامین به حق آن را بررسی کرده استف الهیات دیالکتیک نمیتواند آثار وی را غصب کند زیرا در آنها، بر خلاف ترس و لرز، چندمعنایی و ماهیت غیرقابل فهم هرگز فقط به آن «مطلقاً دیگری» نسبت داده نمیشود، بلکه بر همان منوال انسانها و وضعیت آنها را شامل میگردد.»(95)*«شهروند وقتی تبدیل به کهنالگو میشود، میمیرد. وقتی از خصوصیات فردی وی چشمپوشی میشود، وقتی چیز وحشتناکی که زیر سنگ فرهنگ وول میخورد، نمایان میشود، فروپاشی خود فردیت آشکار میگردد....تاریخ در آثار کافکا تبدیل به جهنم میشود، زیرا نجات دریغ شد.»(100)*«کافکا راز جامعهی مردسالار را با حذف قواعد آن افشا میکند، راز ستم محض و وحشیانه را. زنان در آثار وی به شیء بدل گشتهاند تا به عنوان ایژهی جنسی و ارتباط سودمند فقط وسیلهی رسیدن به هدف باشند.»(110)*«درونیت بیابژه فضا دقیقا به این معناست که هر آنچه پدید میآورد، تابع قانون تکرار بیزمان است. این قانون از مهمترین عواملی است که آثار کافکا را از اریخ تهی میسازند. زمان که وحدت حس درونی است، هر فرمی پدید آورد، کافکا با ان ناسازگار است؛ او حکمی در حق روایت بزرگ اجرا میکند که شدت آن را لوکاچ در کار نویسندگان قدیمی چون فلوبر و یاکوبسن هم دیده است.»(116)و اما دربارهی «درونیت بیابژه فضا»این یاکوبسن که آدورنو اینجا از او حرف میزند، یاکوبسن، زبانشناس معروف نیست بلکه Jens Peter Jacobsen شاعر و نویسنده دانمارکی است. هوش مصنوعی در توضیح این بندپایانی از بریدههای آدورنو که در بالا آوردم چنین توضیح میدهد:«آدورنو میگوید گئورگ لوکاچ نشانههای این بحران را پیشتر در نویسندگانی مثل گوستاو فلوبر«آدورنو میگوید گئورگ لوکاچ نشانههای این بحران را پیشتر در نویسندگانی مثل گوستاو فلوبرو ینس پیتر یاکوبسن دیده بود. اما در فلوبر و یاکوبسن هنوز «زمان» و «جهان» کاملاض فرونریختهاند، فقط تَرَک برداشتهاند. در کافکا این بحران به حد نهایی میرسد یعنی زمان از کار میافتد. تاریخ محو میشود. و فضا به «درونیتِ بیابژه» بدل میشود.آدورنو دارد این زنجیره را میسازد:سوژهی ازهمگسیخته منجر به فروپاشی وحدتِ زمان میشود که همین موضوع تجربه را به تکرارِ بیزمان میاندازد و در نتیجه حذف تاریخ و نابودی روایت بزرگ و در بدین ترتیب: ظهور «درونیتِ بیابژه» در کافکا.»در پاسخ این پرسش که منظور آدورنو از «حکمی در حق روای بزرگ اجرا میکند که...» چنین توضیح میدهد: «اینجا «حکم» را اگر تحتاللفظی بگیریم، ممکن است گمراهکننده شود. آدورنو منظورش «داوری نظریِ صریح» از سوی کافکا نیست؛ بلکه یک کنشِ فرمی است—انگار خودِ شکلِ نوشتنِ کافکا، بدون اینکه بیانیه بدهد، روایت بزرگ را محکوم میکند.در پاسخ این پرسش که منظور آدورنو از «حکمی در حق روای بزرگ اجرا میکند که...» چنین توضیح میدهد: «اینجا «حکم» را اگر تحتاللفظی بگیریم، ممکن است گمراهکننده شود. آدورنو منظورش «داوری نظریِ صریح» از سوی کافکا نیست؛ بلکه یک کنشِ فرمی است—انگار خودِ شکلِ نوشتنِ کافکا، بدون اینکه بیانیه بدهد، روایت بزرگ را محکوم میکند.«روایت بزرگ» یعنی چه؟ در افقی که گئورگ لوکاچ نمایندهی آن است، رمان کلاسیک خطی است (آغاز → میانه → پایان)، زمان در آن «وحدتبخش» است، شخصیتها تحول پیدا میکنند و جهان، کلیتی قابلفهم دارد. نمونهی تیپیک آن کار گوستاو فلوبر است و این همان چیزی است که آدورنو بهطور فشرده «روایت بزرگ» مینامد.«وقتی آدورنو میگوید کافکا «حکمی در حق روایت بزرگ اجرا میکند»، یعنی کافکا نمیآید بگوید «این نوع روایت غلط است» بلکه طوری مینویسد که دیگر امکانِ آن نوع روایت از درون فرو میپاشد. مثل این است که بهجای نقدِ یک ساختمان، پایههایش را برداری تا خودش فرو بریزد.«پس «حکم» یعنی ابطالِ عملیِ یک فرم ادبی از طریق خودِ فرم.»بنابراین میتوان چنین نتیجه گرفت که در کافکا، «روایت پیش میرود اما به نتیجه نمیرسد → پایانمندی فرو میریزد. زمان میگذرد اما چیزی را به هم وصل نمیکند → وحدت از بین میرود. رویدادها تکرار میشوند → بهجای «تکامل»، «چرخه» داریم.معنا مدام به تعویق میافتد → کلیت شکل نمیگیرد. و در نتیجه: تمام آن چیزی که «روایت بزرگ» را ممکن میکرد، از کار میافتد.» هوش مصنوعی در توضیح تأکید آدورنو بر اینکه لوکاچ شدتش را دیده بود میگوید لوکاچ در فلوبر و یاکوبسن متوجه تَرَک برداشتن روایت کلاسیک شده بود و اینکه ملال، ایستایی و نوعی بحران معنا وارد فرم شده است اما هنوز روایت سر پاست و فقط ضعیف شده است اما در کافکا «همین بحران به نقطهای میرسد که دیگر قابل ترمیم نیست.»
«کافکا با خودِ شیوهی روایتش نشان میدهد که دیگر نمیتوان به شکل کلاسیک، داستانی منسجم، تاریخی و معنادار ساخت. نه بهصورت نظری، بلکه در سطح زمان، در سطح ساختار و در تجربهی خواندن.»