از تاریخ این نوشته سه سال میگذرد. گمانم به مناسبت برنامهای درکلابهاوس پیرامون این جستار محمد قائد.
اسنوبیسم در واقع مفهوم تازهای است و چندان از عمر آن نمیگذرد از همین روست که تعریف و توضیح آن چندان ساده نیست. به نظر میرسد تعداد مثالها بیشتر از اصل تعریف است؛ اتفاقی که در این جستار هم افتاده است. با این همه، تعدد مثالها، خود، منجر به تعریفی جزء به کل برای این مفهوم به دست داده است. صحبت بر سر اسنوبیسم، یکی از جستارهای دفترچه خاطرات و فراموشی، نوشته محمد قائد، را از این رو پذیرفتم که با کمک این جستار به واکاوی و پژوهش در رمانها و داستانهای ایران و جهان بپردازم و ردپای اسنوبیسم را با نمونههای داستانی بیشتری پی بگیرم. در فرصت کوتاهی که برای صحبت در اختیار دارم انجام این کار زمانبر ممکن نیست و از همین رو تمرکزم بر اصل جستار خواهد بود با کمابیش ارجاعاتی داستانیِ متن جستار یا خارج از آن.
محمد قائد اسنوبیسم را با مثالی درباره تمایز یافتن فرد از دیگران بخاطر موقعیت اجتماعی
و ثروتش آغاز می کند. او میگوید، «اثرگذاری فرعِ نامربوط به اصل قضیه را میتوان اسنوبیسم
نامید.»
برای تعریف اسنوبیسم به تعریف سامرست موام- نویسنده انگلیسی- رجوع میکند
که: «اسنوب تن به هر خفتی می دهد. هر جواب سربالایی را نادیده می گیرد. هر رفتار بی
ادبانهای را زیر سبیلی درمیکند تا به مهمانیایی که دلش میخواهد در آن حضور داشته
باشد، دعوت شود.»
این نقل قول از سامرست موام
احتمالاً میبایست از رمان «لبهی تیغ» این نویسنده باشد که خود این رمان هم به
لحاظ پرداخت به موضوع اسنوبیسم رمانی پروستی است. در نگاهی کلی، اغلب ما با خواندن
ترجمه رمان پروست «در جستجوی زمان از دست رفته» با لغت و سپس با مفهوم اسنوب آشنا
شدیم. تا پیش از آن، اگر این لغت در محافلی هم بوده است بسیار محدود به همان جمع
بوده است و کمتر به زبان ما راه یافته بود. «زمان از دست رفته»ی پروست در فرانسه قرن نوزدهم
میگذرد و ماجرای موام در قرن بیستم اما هر
دو به اسنوبها پرداختهاند در فاصله زمانی شاید سی چهل ساله. شاید تفاوت نگاه به اسنوبیسم
بین پروست و موام در آنجا باشد که پروست گرچه به اشرافیگری نقد داشت اما ریشه و اساس
آن را میپسندید ولی موام کل وضعیت را مضحکهای میداند که باید از آن گریخت.
The Razor's Edge یا به فارسی، لبه تیغ، توسط شهرزاد بیات موحد در
نشر ماهی منتشر شده است تنها کتاب موام نیست که به این موضوع پرداخته است.
قائد اسنوبیسم را «مفهوم تودرتویی» میداند با احتمال دارا بودن «صفات متضاد» و در
توضیح آن «اشتیاق بیش از حد به معاشرت با افراد ثروتمند یا مشهور» را به همان
اندازه اسنوبیستی میداند که «اصرار در دمخورشدن با آدمهایی از طبقات فرودستتر
را» «به این سبب که فرد در معاشرت با آنها احساس بالاتر بودن نسبت به همگنانش
داشته باشد.» به عبارتی میتوان گفت فرد
اسنوب به دنبال نوعی تمایز از دار و دسته خودش است که شاید درویشنمایی برای جامعهی
ما مثال دمدستی از این وضعیت باشد؛ افرادی از طبقات مرفه که ظاهری درویشنما
دارند یا سعی دارند بر آن منش رفتار کنند. میتوان در رمانها و داستانهای ایرانی
چنین شخصیتهایی را یافت که البته در گذشته بیشتر از امروز مشهود بوده است و رمان
امروز چندان توجهی به این دسته ندارد.
از دیگر نویسندگانی که محمد قائد به عنوان شارح اسنوبیسم از آن نام میبرد
ویلیام تکری است، در رمان «بازار خودفروشی» و یک بند از این رمان را به عنوان ارجاع
صحبتش مطرح میکند. بند دیگری از این رمان را شاهد مثال میآورم:
«مثلا خانم اوداود پر خروسی را در کلاهش فرو میکرد و ساعت شموطهدار
بزرگی بر روی شکمش میبست و عادت داشت که بهجا و بیجا زنگ آن را به صدا درآورد و
حکایت میکرد که این ساعت را «پیدر»ش همین که پس از عروسی پا در کالسکه نهاد به او
هدیه داده است.»(ص354/بازار خودفروشی) لحن تمسخرآمیز نویسنده در توصیف زیورآلات لباس
زنان که در ترجمهی منوچهر بدیعی به لحن داشی هم نزدیک شده تا رنگ تمسخر را پررنگ تر
کند نشان از تاکید نویسنده بر اسنوب بودن این شخصیتهاست.
نویسنده میگوید «اسنوبیسم را باید در حیطه
روانشناسی اجتماعی جا داد.» در این صورت، از آنجا که تمام جوامع شکل یکسانی از رشد
و قهقرا را طی نکردهاند بنابراین میتوان فرض کرد که اسنوبیسم در هر جامعه اشکال
خاص خود را دارا خواهد بود. گذشته از آن، در هر زمانه و عصری، اسنوبیسم میتواند
اشکال تازهای را بروز دهد. مورد خاص و تقریبا یکسان در همه جوامع امروزی، وجود
شبکههای اجتماعی مجازی است. نکتهای که نویسنده
در کتابش اشارهای به آن نکرده است.
از این منظر آیا میتوان گفت شبکههای اجتماعی امروزه در دامن زدن به اسنوبیسم یا
مسابقه اسنوب در حال پیشی گرفتن از یکدیگرند؟ شاید این بررسی برعهده روانشناسان
اجتماعی باشد اما لااقل میتوان نشانههایی را دید. از شاعر جوان گمنام تا مترجمی
پیشکسوت و نام آشنا که عکس خود را با سنگ مزار بزرگان منتشر میکنند و مثلاً در
حالی که انگشت بر مزار صادق هدایت گذاشتهاند، کدام یک اسنوب است و کدام یک نیست؟
در واقع کدام یک به دنبال این است که از اسم نویسنده درگذشته برای خود کلاهی بدوزد
و به جمع بزرگان راه یابد؟ آنکه جوان است و گمنام یا آن که نه جوان است و نه
گمنام؟ آیا میتوان به همین راحتی به آنها لقب اسنوب داد؟ از دیگرانی که مشغول
تبریک گفتن تولد بزرگانند با اسم و عکس فراوان در صفحات مجازی شاید نتوان به عنوان
اسنوب یاد کرد ولی کسانی (از پیر و جوان و از مشهور تا گمنام) که مشغول همخوان
کردن عکس معروفهای فضای مجازیاند، (چه به بهانه تولد و چه به بهانه روز دوستی یا
هر مناسبت دیگری)، چظور؟ آیا قصدشان از منتشر کردن تصویر خانمی معروف و زیبا یا
آقایی فرهیخته و نام آشنا در فضای مجازی نمیتواند این باشد که خیل طرفداران آن
شخصیت مشهور را به سمت خود بکشانند و در واقع شبیه راه یافتن به همان مهمانیایی
باشند که موام میگوید: مردی در بحبوحهی بحران اقتصادی بزرگترین دغدغهاش این است
که چرا به مهمانی فلان شخصیت معروف دعوت نشده است! آیا این مهمانی اینبار در فضای مجازی بر پا
نشده است و با انتشار عکس شخصیت معروف مجازی و احتمالاً بازنشر تصویر جلد کتابهای
آن فرد یا بیان خاطراتی از او، به دنبال این نیست که در جمع حواریون آن فرد شناخته
شود و چه بسا خود آن شخصیت معروف که ممکن است بسیار از او جوانتر و کم تجربهتر
باشد اما با تعداد فالوورهای زیاد، دستی به مرحمت به سرش بکشد و او را هم جز ابواب
جمعی خود کند؟ مشکل بتوان گفت: نه. تلاشی است که باز بنا به تعریف نویسنده «سود میدهد
و از نظر روانی ارضا کننده است.» سود در اینجا، یعنی جمع کردن فالوور که هم سود مادی
دارد و هم سود معنوی و ارضاکننده به لحاظ روانی از این روی که حس ناامنی و گمنام
بودن فرد مثلاً اسنوب مجازی را زایل میکند.
محمد قائد میگوید این لغت ریشهای دراز مدت ندارد و «مثل سایر لغات زبانهای
اروپایی ریشه یونانی ندارد پس لغتی است جدید برساخته که متضمن روابط دنیای امروز
غرب است.» و به مثال لغت «علاف» در زبان فارسی اشاره میکند که امروزه معنای قدیم
خود را بهکل از دست داده است. میدانیم که بار معنایی این لغت در زبان امروز،
نوعی طنز و هجو در خود مستتر دارد.
کتاب اسنوبها و غیره از ویلیام تکری، کتاب دیگری است که نویسنده در این جستار به
آن اشاره میکند با ترجمه «اسنوبها». کتابی سرشار از طنز که اسنوبها را به دو
دسته اسنوبهای مطلق و اسنوبهای نسبی تقسیم میکند. و منظورش از اسنوبهای مطلق کسانیاند که در همه
جا، در همه شرکتها، از صبح تا شب از جوانی تا گور، ذاتاً اسنوبند و دیگرانی که فقط
در شرایط و روابط خاص زندگی اسنوب می شوند. در ترجمه دیگری، به جای اسنوبهای
مطلق، اسنوبهای منفی و به جای اسنوبهای نسبی، اسنوبهای مثبت آمده است که به نظر
میرسد محمد قائد، ترجمهی دقیقتری از این تقسیمبندی به دست داده است. این کتاب
فقط معرفی اسنوبیسم نیست، خندیدن به خودمان(ما آدمهای امروزی و روابط پیچیده و گاه
خندهدارمان است) بعید میدانم کل این کتاب به فارسی ترجمه شده باشد که در اینصورت
باید دید مترجم با لحن نیشدار و طناز نویسنده چه کرده است.
تکری پیشتر قطعات این کتاب را
طی ۵۳ هفته از ۲۸ فوریه ۱۸۴۶ تا ۲۷ فوریه ۱۸۴۷ در ستون ثابتی با عنوان «اسنوبهای انگلستان،
از زبان یکی از خودشان» در مجله طنز «پانچ» منتشر کرده بود. این قطعات باعث شهرت تکری
بین عامهی مردم شد و بعدتر او با حذف قطعاتی که به مسائل روز سیاسی ربط داشتند، مجموعه
یادداشتهایش را در کتابی با ۴۴ فصل به چاپ رسانید. کتاب اسنوبها شامل تصویرسازیها
و کاریکاتورهایی است که خود تکری نیز آنها را کشیده است. علاوه بر نویسندگی، نقاشی
و تصویرسازی نیز از هنرهای ویلیام تکری بوده که باعث شده بسیاری از کتابهایش حاوی
نقاشیهایش باشند. این کتاب اگر چه بین مردم با استقبال مواجه شد ولی نویسندگان همعصر
تکری با معذوریتی در پنهان کردن خشم خود نسبت به تکری مواجه شدند زیرا زندگی شخصی
و حرفهای اغلب آنها با تعریف تکری از اسنوبیسم منطبق بود. تکری که در آن کتاب
معتقد است هر کس در عصر ویکتوریایی آن دوره زندگی کرده است، به هر حال بری از
اسنوبیسم نیست و خودش را هم بری از آن نمیداند اما منتقدی نتوانسته است از این
گفته بگذرد که «غروری زخم خورده در لابلای صفحات کتاب» موج میزند.
موضوع دقیقاً همین است. آیا کسی که دیگران را اسنوب میخواند خود دست پیش نگرفته است
تا خود را مبرا کند حتی اگر بگوید خودش هم بری از آن نیست؟ آیا مثل لطف پدرانهی
پدربزرگی نیست که اشتباه نوهاش را به او یادآور میشود و در آخر میگوید خودش هم
در جوانی چنین خبطهایی میکرده است؟ آیا این نشانهای از بزرگمنشی و بهتر بگویم،
غرور گوینده (و در اینجا نویسنده) نیست؟ شاید بتوانیم بگوییم اگر اینجور باشد، پس،
هر کس دربارهی هر موضوع اجتماعی که حرف بزند و برای اولین بار انگشت روی آن
بگذارد و تعریفش کند، دارد ناخودآگاه هوش
خود را به رخ دیگران میکشد و بنابراین دچار غروری است که لابهلای کلماتش پنهان
شده است. اگر اینطور باشد و اگر دلایل نویسنده درست باشد، چرا باید او را به غرور
متهم کنیم؟ تکری در این کتاب از انواع
اسنوب نام میبرد: اسنوبهای نظامی، اسنوبهای دانشگاهی، اسنوبهای روحانی و اسنوبهای
ادبی و بدیهی است که نوشتن از دار و دسته و همگنان خودش، یعنی ادبیها، بسیار
دشوارتر از نوشتن از دیگر دستهها بوده است.
در پایان تکری در فصلی مجزا به نتیجهگیری مشاهداتش پیرامون اسنوبها
میپردازد: «دوستان، برادران و سروران عزیزم! حالا پس از گذشت ۴۴ فصل به پایان این
مجموعه رسیدهایم، یک سال فانی کنار یکدیگر بودیم، حرف مفت زدیم و گونه بشر را مورد
تمسخر و سوءاستفاده قرار دادیم. و اگر قرار بود صد سال دیگر هم مینشستیم اینجا حرف
میزدیم. باز هم تا دلتان بخواهد حرف برای گفتوگو کردن درباره موضوع عظیم اسنوبها
بود.»(تکری در کتاب اسنوبها. نقل از مجله کرگدن)
محمد قائد نوشته است که «تکری بعدها از این کتاب خود بیزار شد و گفت حتی تحمل
خواندن یک کلمهاش را ندارد.» آیا دلیل این بیزاری نمیتواند این باشد که بهرحال
اسنوبیسم تعریف چندان دقیقی ندارد و کسی که در این حیطه گام میگذارد ممکن است پا
را از دایره انصاف بیرون بگذارد؟
نویسنده میگوید: در دنیای امروز امتیازها خودبه خود به دو دستهی کیفی، یعنی
مربوط به ظرافت و دانایی و کمی، یعنی مربوط به موقعیت مالی- اجتماعی تقسیم میشوند.
و در شرایطی که عدهای از پایین به بالا و عدهای از بالا به پایین نگاه میکنند،
درک چنین برداشتها و تفاسیری حتی برای آنها که داخل بازیاند آسان نیست. مثلا کسانی
فاصله گرفتن از عامه مردم را تازه به دوران رسیدگی میدانند زیرا که اشراف بندهنوازتر
از این حرفهایند و دیگرانی میگویند که فاصلهی افراد و طبقات امری طبیعی است و
حرف نه بر سر آدم بهتر و بدتر، بلکه بر سر آدم رشدیافتهتر و کمتر رشدیافته
است.(نقل به مضمون از متن کتاب)
این توصیف مرا یاد خاطرهای شخصی انداخت. دوستی تعریف میکرد با خانمی
دورادور در فضای مجازی، در حد لایک و
کامنت، آشنا بوده است که آن خانم سفری به
ایران میکند.(خانم ساکن ایران را مهمان و خانم مسافر را میزبان مینامم). میزبان در
پیامی از او شماره تلفنش را میخواهد با این تاکید که حتماً شماره ثابت باشد. مهمان
تلفنش را مینویسد و دلیلش را میپرسد. میزبان پاسخ داده است که میخواهد شهر محل
سکونتش را و احتمالا اگر در تهران است منطقه محل سکونتش را بداند. طبیعتا میتوانست
بپرسد و جواب بگیرد ولی اینکار را بیادبی قلمداد کرده است. بعد از چند روز
میزبان تماس میگیرد و او را به یک دورهمی
در خانهاش، در یکی از بالاترین مناطق تهران، دعوت میکند و یادآور میشود که افراد
نام آشنا و معروفی هم در خانهاش دعوتند. دعوت شده مدعی بود که میزبان میخواسته بگوید
که من به تو احترام گذاشتهام که به آن جمع دعوتت کردهام یا این شأن را برایت
قائل شدهام. وقتی که او پاسخ داده که نمیتواند در آن روز خاص در آنجا باشد برخورد
میزبان گنگ بوده است و گفته وقت زیادی ندارد و باید به زودی به خارج برگردد و فقط
علاقهمند بوده است که او در مهمانیاش باشد. این دوست رفتار میزبان را حمل بر
فخرفروشی میدانست و آن را نوعی ابتذال یا پیش پاافتادگی میدانست. آیا ما میتوانیم
این را نوعی رفتار اسنوبماب قلمداد کنیم؟ آیا این دوست که نرفته است گفته است که
در جمع آنها غریبه بوده است؟ آیا شأن خود
را کمتر میدانست یا بیشتر؟ این همان
درگیری ما در روابط فردیمان است که آیا کاری که میخواهیم انجام دهیم در شان ما
هست یا نه و دیگر اینکه آیا اسنوب قلمداد میشویم یا نه. پس از آن گویا دیگر هیچ
تماسی با هم نداشتهاند نه در فضای واقعی و نه مجازی. شاید هر دو به یک چیز فکر میکردهاند؛
اینکه دیگری اسنوب است. معلوم نیست.
قائد میگوید، «اسنوبیسم از یک سو طرز فکر کسی است که از بالا به فرودستها نگاه میکند
و بر سر همگان منت میگذارد،» -(شاید مثال همین خاطرهای که گفتم)- و «هم طرز تلقی آدمی که از پایین نگاه میکند و
بر این عقیده است که آدمهای صدرنشین به حکم بالاتر بودنشان هر چه هستند بهترند و
هر کاری میکنند درستتر. این دو گانه بودن صفت اسنوبیسم است که که توضیح مفهوم آن
را دشوار میکند.»
خطوطی که یک شخص برای خودش تعریف میکند که در کجاها باشد و در کجاها
نباشد یا اصطلاحاً دیده نشود، به تصویری برمیگردد که ما از خودمان در ذهن داریم و
مایلیم دیگران ما را با ان تصویر ببینند و بشناسند. هر چه فاصله تصویری که ما
مایلیم دیگران از ما داشته باشند با انچه دیگران واقعا میبینند بیشتر باشد، دچار
اضطراب میشویم، منزوی میشویم یا به بازسازی تصویر مورد علاقه خود دست میزنیم تا
به تصویر ذهنی دیگران از ما نزدیک شود. اگر نشود؟ دیگران ما را اسنوب قلمداد
خواهند کرد همچنان که ممکن است خود آن دیگران نیز در ذهن دیگرانی دیگر اسنوب
قلمداد شوند(با درجات کم و زیاد متغیر).
گرچه به لحاظ روانشناسی اغلب مردم به درجات مختلف گرفتار انطباق این دو تصویر بر
یکدیگر هستند و منشأ اضطراب هم تا حدودی ناشی از این همین است (که البته روانشناسان
بهتر میتوانند توضیح دهند). در واقع با این اضطراب، فرد دنبال تمایزبخشی خود از
دیگران میگردد و اگر این تمایز انجام نپذیرد و نه تنها انجام نپذیرد بلکه دستش
برای تمایزبخشی به خود رو شود و در واقع اسنوب قلمداد شود، همان اتفاقی رخ دهد که
نویسندگان و منتقدان در برخورد با کتاب «اسنوب»های ویلیام تکری داشتند. بهخصوص که
یکیشان گفته بود: در سطور آن کتاب غروری زخمخورده موج میزند. انگار که بگوید
تکری با مطرح کردن این موضوع در مجموعه مقالاتی دنبالهدار درصدد همان تمایزی است
که دست دیگران را وقتی به دنبال دستیابی به آن هستند رو میکنند.
برگردیم به محمد قائد که میگوید: «حد معقولی از اضطراب اگر وجود نداشته
باشد ممکن است فرد تا ابد درجا بزند.» با این همه بنا به تعریف این جستار، اسنوب
کسی است که دوست دارد باور کند تصویر واقعی و نهاییاش در چشم دیگران همان چیزی
باشد که دوست دارد یا خودش خیال میکند. انگار بازیگری که بگوید مثلاً او شاه عباس
است و تماشاچیان ادعایش را بپذیرند. اسنوب کسی است که عمر خود را جلوی دوربین
فیلمبرداری موهومی سپری میکند.
در فصلی از این جستار، نویسنده «اسنوبیسم را حالتی میداند در شیوه
ربط دادن واقعیت عینی به تأثیرات عاطفی و درهم ریختنِ احساسهایی متفاوت از منابعی
ماهیتاً متفاوت را منشأ اسنوبیسم» میداند. برای اسنوب، وفور یک شیء به معنای مرگ
آن است چون مالکیت آن شیء یا اثر هنری دیگر تمایزی به حساب نمیآید و همه میتوانند
به راحتی آن را دارا باشند. قائد در اینجا مثالهایی از اشیایی مثل فندک و ادکلن
میزند که در جاهایی دنیا عرضه میشوند با این ادعا که فقط یک نمونه از آن مدل خاص
تولید شده است و نخبگان شیکپوش در صفی خاص ایستادهاند تا از آن اشیای منحصر بفرد
داشته باشند هرچند تنها با پرداخت پول توانستهاند صاحب آن شی شوند و نه شرط
دیگری. یکجور داخل آدم بودن که اسنوبها به آن متمایلند. در ایران، برای این نمونه
مثال نگه داشتن پلاک اروپایی خودرو زیر پلاک ایرانی را نشانهای از اینجور تمایزجویی دانسته است. چیزی
که مردم به آن تازه به دوران رسیدگی میگویند. در حالی که باید بین اسنوبیسم و
تازه به دوران رسیدگی کمی فاصله دهیم. در ایران شاید این دو مفهوم کمی به هم نزدیک
باشند مثلا کسی که سالهاست خودروی صفری خریده است و هنوز اسفنجهای روی درش را
برنمیدارد اسنوب است یا تازه به دوران رسیده؟ کسی که خانهای قدیمی را بازسازی
میکند و میخواهد آثاری از بنای قدیمی باقی بماند اما چمن مصنوعی در حیاطش کار میکند.
یا نمونهای از سنگ قدیم را میخواهد حفظ کند که دیگران بدانند او قدر قدیمی و کهن
بودن را میداند اما آن سنگ را، چون نمای ساختمان را شاید زشت کند، در جایی پنهان
کار بگذارد که چندان جلوی دید نباشد. آیا چنین فردی اسنوب است یا تازه به دوران
رسیده؟ به نظر می رسد این یکی اسنوب باشد چون به موضوع تمایز اهمیت می دهد.
درنهایت
و در فصل پایانی قائد نتیجه میگیرد که «در برخوردی عام اسنوبیسم بیشتر موضوع
درجات است تا انواع.» به بیان دیگر همه تا حدی اسنوبند اما «اگر قرار باشد اسنوبیسم پادزهری داشته باشد
پادزهر باید این باشد: نزدیک کردن احساس فکر و عمل به یکدیگر.» شاید بشود گفت حتی
نوعی صداقت همانطور که اسنوبیسم را گاهی میشود گفت یکجور ریاکاری است.
با این همه و باز در برگشت به اول بحث، باید اشاره کنم که به نظر من اسنوبیسم
در جامعهای رشد و نمای بیشتری میگیرد که سطح معقولی از ثروت بین طبقات عادی مردم
و نه صرفاً نظامیان و دولتمردان، توزیع شده باشد. توزیع مناسب ثروت طبقات تازهای را
رقم میزند و همچنان که طبقات قدیمیتر بر جای خود هستند، نبرد یا کشمکش بر سر برتری
بین این طبقات و سپس افراد این طبقات است که پدیدهای به نام اسنوبیسم را رقم میزند.
از این رو اگر این لغت در غرب، چندان تاریخچهی طویلی ندارد در اینجا یا اصلا نیست
یا لایهای بسیار نازک و در محافل و مجالسی خاص امکان نمود دارد. شاید در برخی محافل
سطح بالای هنری و یا بلندپایگان دیگر. با این همه میتوان در هر جامعهی امروزی، با
معیارهای خاص آن جامعه، سطحی از اسنوبیسمی را دید که ذاتاً شبیه و متعلق به خود آن
جامعه است و لزوماً با دیگر جوامع همسان نیست.
جان کلام این جستار در آنجاست که «شاید همه اندکی اسنوب بودن درخود
داشته باشند،» ولی «گرفتاری از آنجا آغاز میشود که وقتی میل داریم به تناول غذایی
پرخرجتر بپردازیم، بکوشیم خود را متقاعد کنیم که این غذا الزاماً بهتر هم هست.»
هم اسنوب بودن و هم دنبال تشخیص اسنوب گشتن به ادراک افراد از حد و حدود طبقات و تفاوتهای
فرهنگ آنها با یکدیگر بستگی دارد.
[1] تمام جملات داخل گیومه، به جز
اسامی کتابها یا ارجاعات مشخص شده در متن، از اصل مقاله محمد قائد است.