بعد از چند ماه مطالعه مستمر و ذره ذره، کوه جادو را امروز صبح تمام کردم و افسوس خوردم از تمام شدنش. رمانی که عمیق و آرام ذهن و زندگی را درگیر خود میکند. نه هیجانی دارد و نه شتابی هر چه هست عمیق شدن در مفهوم زمان است و سرانجام میبینی که مرگ دیگر آن چیزی نیست که به دوئل روبرویت ایستاده؛ انگار اصلا مساله ای نیست. درباره اش خواهمنوشت ولی نه حالا.باید زمان از آن بگذرد.فعلا میخواهم جاهایی از آن را برای خودم اینجا نگه دارم تا وقتی کتاب را که امانت گرفته ام پس دادم گاه به گاه بتوانم برگردم و باز به آن رجوع کنم و مزه مزه اش کنم.
در مقدمه مترجم چنین آمده است: « در این رمان توماس مان موفق میشود بر رابطه با مرگ(که در داستانهای یاد شده جای طبیعت وحشی رمانتیک ها را گرفته بود:گرایش به هنر قهرمان را به آن سو میکشید!) چیره شود که ان نیز بدون دگرگونیهایی در نمادپردازی اش صورت نمی پذیرد- چون برای چیره شدن بر تضاد با زندگی لازم می آید،اجباری که در رابطه ی نمادین قهرمان با مرگ وجود دارد از میان برداشه شود.(ص19)
____________________________
«تازه غذا خوردن را به پاین برده بود که یوآخیم دوباره پیدایش میشد و تا او نیز به بالکنش برود و سکوت بزرگ خانۀ برگ هوف را فراگیرد، دیگر ساعت دو ونیم شده بود. شاید هم دو و نیم تمام نه؛ درستش را بخواهیم احتمالا تازه یک ربع از دو گذشته. ولی چنین ربع ساعتهای ناشمردنی همیشه همیشه از واحدهای بزرگ و سرراست زمان می افتد. آنجا که با زمان دست و دل باز هستند- همچنان که در سفرها، مسافرتی چندین ساعته با قطار یا در حالت خلأ و انتظار، آنگاه که تمام کارو زندگی معطوف طی کردن و درنوردیدن زمان میشود- این ربع ساعتها به حساب نمی آید. یک ربع از دو گذشته- میتوان گفت دو ونیم؛ به خدا سوگند که این را سه هم می توان گفت، حال که سه مطرح است.سی دقیقه را می توان پیش درآمد یک ساعت تمام، از سه تا چهار تلقی کرد و در دل خود از میان برداشتش: د راین گونه احوال چنین میکنند. و بدین سان مد استراحت بزرگ نیز بالاخره و در اصل به یکساعت تقلیل می یافت که آن هم باز خرد گشته، کنار زده و گویی از میان برداشته می شد.»(ص 307/سوپ ابدی و ...)
*
*
نافتا به تمسخر گفت:«لیبرال سازی اسلام، عالی است. تعصب با روشنگری، بسیار خوب است. ضمنا این هم به شما مربوط می شود.» و رویش را به طرف یوآخیم گرداند. «اگر عبدالحمید سقوط کند، آن وقت دیگر نفوذ شما در ترکیه به پاین رسیده، انگلستان خودش را به عنوان حامی جلو می اندازد... شما باید این روابط واطلاعات ستمبرینی مان را کاملا جدی بگیرید.» این را به پسرخاله ها می گفت و لحن کاملا گستاخانه ای داشت، چه می خواست وانمود کند که گویی اینان مایلند آقای ستمبرینی را جدی نگیرند.»(ص565/ دگرگونی ها)
یوآخیم شق و رق نشست. هانس کاستورپ سرخ شد. آقای ستمبرینی سبیل زیبایش را ازعصبانیت تاب داد.
آقای نافتا ادامه داد: «نه خیر، آزادی و رشد فردی راز و دستور زمانه نیست. نیاز زمان، انچه زمانه در پی ان است و به دست هم خواهد آورد، آن ارعاب است.» این کلمه را آهسه تر از سخنان قبلی اش گفت، بدون انکه جنب بخورد،فقط شیشه های عینکش یک لحظه برق زد. هر سه نفری که به او گوش م یدادند به خود لرزیدند، حتی ستمبرینی که به زودی با لبخندی به حال عادی بازگشت.»(ص 591/ دگرگونی ها)
[این بند را به خاطر این پانویس آوردم. آنجا که از شاعر یاد می شود در پانویس چنین آمده: «مقصود شعر «سوار و دریاچه بودن» اثر گوستاو شواب، شاعر قرن نوزدهم آلمان است. مضمون ان چنین است، سواری برای تماشای دریاچه بودن راه می افتد، گرفتار برف و کولاک و تاریکی شب می شود و با عجله ای که دارد تا همین امروز به مقصد برسد، متوجه نمی شود که این همان دریاچه است که برف و یخ رویش را چنین پوشانده و وقتی این را از روستاییان سر راه می شنود، از تصور امواج سهمگین قالب تهی می کند. شعر با اشاره کوتاهی به گور سوار بر ساحل دریاچه پایان می یابد.»
در واقع سرنوشت غم انگیز یواخیم را نویسنده پیشاپیش با این نشانه ترسیم می کند.]
هانس کاستورپ دست بر چانه نشسته بود. از پنجره زیر شیروانی به بیرون نگاه می کرد و درچشمان آبی ساده اش گونه ای سرسختی دیده می شد. ساکت بود. آقای ستمبرینی به گرمی گف: «ساک هستید. شما و کشورتان سکوت کرده اید، سکوتی نامحدود که از گنگی اجازه هیچ قضاوتی را ردبارۀ عمق خود نمی دهد. شما کلام را دوست ندارید، یا در اختیار ندارید، یا به گونه ای غیردوستانه مقدسش می دانید- دنیای کلام تکلیفش را با شما نمی داند و در این باره سخنی از شما نمی شنود. دوست من، این خطرناک است.زبان خود نفس اخلاق است. کلمه،حتی مخالفت آمیزترینش ارتباط آفرین است. ولی بی کلامی تنهایی می آورد.چنین حدس زده می شود که شما خواهید کوشید دیوارهای تنهایی تان را با کار بشکنید. شما با سکوتتان پشت سر پسرخاله تان جاکومو(آقای ستمبرینی عادت داشت برای راحتی خودش یوآخیم را جاکومو بنامد) پناه خواهید گرفت. «دو تن را ز پای افکند آن چنان- که ماندن نیارند آن دیگران...»(از شعر ضمان، اثر شیلر).»(ص 748-747/ گرگونی ها؛ برف)
«همچنان که سالهای خرد و ناچیز یکی پس از دیگری میگذشت، رفتهرفته چیزی در آسایشگاه بِرِگهوف بناکرده بود به گشتن، روحی که هانس کاستورپ ارتباط مستقیمش را با اهریمن- اهریمنی که نام پلیدش را بیشتر آوردیم- حس می کرد. با کنجکاوی جوانی بیفکر و بیخیال، مسافری تربیتی وضع این اهریمن را بررسی کرده وآمادگی پرمخاطرهای درخود یافته بود، که در این همکاری اجتماع و محیط زندگیش با او، اهریمن، به طور همه جانبهای شرکت جوید. به یکباره تن دادن به جریان با روحیۀ او سازگار نبود؛ این جریانی که داشت همهجا شیوع مییافت، که البته پیشتر هم، همچنان که جریان و جریانهای قدیمتر نیز، به صورت بذر وجود داشت و بهطور پراکنده نشانههایی از آن به چشم میخورد. با این همه در خود میدید، و با وحشت درمییافت، که همین که جلو خود را ول کند، در قیافه و و رفتار و گفتار او نیز آثار این بیماری مسری ظاهر خواهد شد، بیماریای که هیچکس از آن در امان نبود.
حال این چه بود که فضا را این چنین انباشته بود؟ ستیزه جویی. پرخاشگری در حد وخامت. ناشکیبایی بینام. گرایش همگانی به سخنان پرنیش، خشم گرفتن و حتی گلاویز شدن. همه روزه میان گروهها و تک تک افرادی دعواهای بیامان درمیگرفت، فریادها سر میدادند که گوش فلک را کر میکرد و شگفت اینکه بیطرفها هم به جای آنکه دلزده از حال و وضع آنها سر خود بگیرند و راه خود بروند، یا سعی کنند میانه را بگیرند ، طرف یکی را گرفته خود نیز عنان اختیار از کف میدادند. بر خود میلرزیدند و رنگ از رخسارشان میپرید. ستیزهجویانه چشمها را بههم میزدند، و دهانشان را خشمگینانه کج میکردند. همه بر ترکتازانی که چنین نعره میکشیدند رشک میبردند. میلی کشنده به همرنگ شدن روح و جسم را آزار میداد، و آنکس که قدرت خزیدن به گوشۀ عزلت را در خود سراغ نداشت باید به گونهای چارهناپذیر در گرداب درمیغلتید. درگیریهای بیکارانه، تهمتزدنهای متقابل در برابر دیدگان مدیریت، که در تلاش برای برقراری آرامش، خود به آسانی دچار خشم خشونتبار می شد، روز به روز در برگهوف رو به افزایش بود، چندان که هر کس آنجا را با روحیهای نسبتاً سالم ترک میکرد، نمیدانست در بازگشت به چه وضعی برخواهد خورد....(ص971-970)
.... این چه بود؟ مردی به اجتماع برگهوف وارد شد، مردی سی ساله که در گذشته پیشهور بوده، از مدتها پیش تب داشته و سالها از این آسایشگاه به آن آسایشگاه سرگردان بوده. این مرد ضد یهود بود، بطور اصولی و ورزشکارانه هم چنین بود، با شیفتگی شادمانه- این ضدیتی بود که او به عنوان افتخار و محتوای زندگیش برگزیده بود. پیشتر تاجر بوده، حالا دیگر شغلش این نبود، هیچ کاری در دنیا نداشت، جز اینکه ضد یهود بود. بیماریاش بسیار جدی بود، سرفههای خلطداری میکرد و گاه نیز چنان مینمود که گفتی از ریه عطسه میزند، نازک، کوتاه، مقطع و دهشتناک. منتها جهود نبود و این تنها جنبۀ مثبت وجودش بود. نامش ویدهمان بود، نامی مسیحی نه نامی آلوده. مجلهای میگرفت به نام «پرتو آریایی»، نطقهایی میکرد، مانند این یکی: «من به آسایشگاه X در نقطه A میآیم... همین که میخواهم خود را در سالن استراحت مستقر کنم، نگاه میکنم چه کسی در صندلی سمت چپ من لم داده؟ آقای هیرش کمی سمت راست؟ آقای وولف؟ -(هر دو از نامهای مخصوص یهودیان آلمانی)- البته من فوراً آنجا را ترک میکنم.»
هانس کاستورپ از روی انزجار با خود گفت: «حقت هم همین است!» نگاه گریزان ویدهمان همیشه در کمین بود. واقعاً و نه از روی مجاز، چنین به نظر میرسید که گفتی منگولهای جلو بینیاش آویخته که بدخواهانه نگاهش را به آن دوخته و آن سویش چیزی نمیبیند. این طرز فکر منحرف که عنانش را در اختیار گرفته بود، به صورت سوءظنی ناراحت کننده درآمده بود، ترس مدام از دشمنی خیالی که او را وامیداشت در محیط خود دشمن نابهکار را از نهانگاهش بیرون بکشد و نقاب از چهره ننگینش بردارد. هرکجا که بود و به هر کجا که میرفت به این و آن نیش میزد، مظنون بود و از کوره در میرفت. و خلاصه، هتاکی به زندگانی که از آنچه یگانه امتیاز او بود بیبهره بودند، روزهایش را پر میکرد.»((ص973-972/گردش در ساحل؛ خشونت بزرگ)
کوه جادو. نوشته توماس مان. ترجمه حسن نکوروح. نشر نگاه.چاپ سوم. 1393