بعد از چند ماه مطالعه مستمر و ذره ذره، کوه جادو را امروز صبح تمام کردم و افسوس خوردم از تمام شدنش. رمانی که عمیق و آرام ذهن و زندگی را درگیر خود میکند. نه هیجانی دارد و نه شتابی هر چه هست عمیق شدن در مفهوم زمان است و سرانجام میبینی که مرگ دیگر آن چیزی نیست که به دوئل روبرویت ایستاده؛ انگار اصلا مساله ای نیست. درباره اش خواهمنوشت ولی نه حالا.باید زمان از آن بگذرد.فعلا میخواهم جاهایی از آن را برای خودم اینجا نگه دارم تا وقتی کتاب را که امانت گرفته ام پس دادم گاه به گاه بتوانم برگردم و باز به آن رجوع کنم و مزه مزه اش کنم.
در مقدمه مترجم چنین آمده است: « در این رمان توماس مان موفق میشود بر رابطه با مرگ(که در داستانهای یاد شده جای طبیعت وحشی رمانتیک ها را گرفته بود:گرایش به هنر قهرمان را به آن سو میکشید!) چیره شود که ان نیز بدون دگرگونیهایی در نمادپردازی اش صورت نمی پذیرد- چون برای چیره شدن بر تضاد با زندگی لازم می آید،اجباری که در رابطه ی نمادین قهرمان با مرگ وجود دارد از میان برداشه شود.(ص19)
____________________________
«تازه غذا خوردن را به پاین برده بود که یوآخیم دوباره پیدایش میشد و تا او نیز به بالکنش برود و سکوت بزرگ خانۀ برگ هوف را فراگیرد، دیگر ساعت دو ونیم شده بود. شاید هم دو و نیم تمام نه؛ درستش را بخواهیم احتمالا تازه یک ربع از دو گذشته. ولی چنین ربع ساعتهای ناشمردنی همیشه همیشه از واحدهای بزرگ و سرراست زمان می افتد. آنجا که با زمان دست و دل باز هستند- همچنان که در سفرها، مسافرتی چندین ساعته با قطار یا در حالت خلأ و انتظار، آنگاه که تمام کارو زندگی معطوف طی کردن و درنوردیدن زمان میشود- این ربع ساعتها به حساب نمی آید. یک ربع از دو گذشته- میتوان گفت دو ونیم؛ به خدا سوگند که این را سه هم می توان گفت، حال که سه مطرح است.سی دقیقه را می توان پیش درآمد یک ساعت تمام، از سه تا چهار تلقی کرد و در دل خود از میان برداشتش: د راین گونه احوال چنین میکنند. و بدین سان مد استراحت بزرگ نیز بالاخره و در اصل به یکساعت تقلیل می یافت که آن هم باز خرد گشته، کنار زده و گویی از میان برداشته می شد.»(ص 307/سوپ ابدی و ...)
*
«آقای ستمبرینی با قیافه ای فکورانه گفت:«اینکار وسیعی است که به تأمل و مطالعۀ بسیار احتیاج دارد.» آن گاه در حالی که نگاهش گویی در وسعت و تنوع مأموریتش سرگردان شده بود، ادامه داد: «به خصوص که در واقع اندیشۀ زیبا تقریباً همیشه به موضوع درد پرداخته و حتی د رآثار درجۀ دو وسه هم به نحوی از آن سخن می رود. هر طور می خواهد باشد، یا: چه بهتر! هر اندازه هم که مأموریت وسیع و پردامنه ای باشد، در هر حال از نوعی است که در صورت لزوم در همین اقامت لعنتی هم می تونم انجامش دهم، گرچه امیدوارم مجبور نباشم اینجا به پایان برسانمش.» آنگاه د رحالی که باز هم نزدیکتر می آمد و صدا را تا حد نجوا پایین می آورد ادامه داد: «ولی دربارۀ وظایفی که طبیعت به عهدۀ شما گذاشته نمی توان چنین چیزی گفت، مهندش! هدفم از این حرفها همین بود که این هشدار را به شما بدهم.خودتان می دانید که من تا چه اندازه به حرفۀ شما با نظر تحسین نگاه می کنم. ولی از آنجا که از پس این وظایفش برآیید. تنها در زمین هموار می توانید اروپایی باشید و به شیوۀ خودتان با درد، فعالانه مبارزه کنید، در راه ترقی و پیشرفت تلاش کنید و از زمان بهره بگیرید. من از مأموریتی که به عهده ام گذاشته شده فقط به این خاطر برای شما تعریف کردم که به شما یادآوری کنم، شما را به خویشتن خودتان بازگردانم و مفاهیمتان را که ظاهرا تحت تاثیرهای جوی دچار پریشانی و سردرگمی گشته اصلاح کنم. از شما درخواست می کنم به خود ببالید! غرور داشته باشید و خود را در برابر دنیای بیگانه نبازید!»(ص 380/ سوپ ابدی و...)
*
*
سمبرینی چنین اظهار نظر می کرد که که اوضاع به سود دنیای متمدن پیشمی رود.فضای اروپا مملو از افکار صلح طلبانه است،از طرح های خلع سلاح. اندیشه دموکراسی در حال پیشروی است واعلام داشت که اطلاعات موثقی در اختیار دارد که نشان می دهد ترکان جوان مدقمات کار را برای اقدامات بنیان برانداز فراهم کرده اندو ترکیه به عنوان دولتی ملی با قانون اساسی- پیروزی ای برای بشریت!
نافتا به تمسخر گفت:«لیبرال سازی اسلام، عالی است. تعصب با روشنگری، بسیار خوب است. ضمنا این هم به شما مربوط می شود.» و رویش را به طرف یوآخیم گرداند. «اگر عبدالحمید سقوط کند، آن وقت دیگر نفوذ شما در ترکیه به پاین رسیده، انگلستان خودش را به عنوان حامی جلو می اندازد... شما باید این روابط واطلاعات ستمبرینی مان را کاملا جدی بگیرید.» این را به پسرخاله ها می گفت و لحن کاملا گستاخانه ای داشت، چه می خواست وانمود کند که گویی اینان مایلند آقای ستمبرینی را جدی نگیرند.»(ص565/ دگرگونی ها)
نافتا به تمسخر گفت:«لیبرال سازی اسلام، عالی است. تعصب با روشنگری، بسیار خوب است. ضمنا این هم به شما مربوط می شود.» و رویش را به طرف یوآخیم گرداند. «اگر عبدالحمید سقوط کند، آن وقت دیگر نفوذ شما در ترکیه به پاین رسیده، انگلستان خودش را به عنوان حامی جلو می اندازد... شما باید این روابط واطلاعات ستمبرینی مان را کاملا جدی بگیرید.» این را به پسرخاله ها می گفت و لحن کاملا گستاخانه ای داشت، چه می خواست وانمود کند که گویی اینان مایلند آقای ستمبرینی را جدی نگیرند.»(ص565/ دگرگونی ها)
*
این یک(منظور نافتا است) خاموش و دمق نشسته بود، با دستهای لاغرش بر زانوان. گفت: «منسعی دارم منطق وارد گفتگومان کنم، آن وقت شما حرفهای مرا با با سخنان آتشین پاسخ می دهید. اینکه رنسانس تمام ان چیزهایی را به جهان ارمغان داده که لیبرالیسم، فردگرایی و ارومانیسم بورژاوایی می نامند، چیزی نبود که مسی نداند؛ ولی این تأکیدهای شما بر کلمات در من تأثیری نمی گذارد، چرا که دوران آرمنهای شما دیگر مدتهاست که به سر امده، این آرمانها دیگر مرده اند، دست کم دد رحال جان کندن هستند و کسانی که با لگدهاشان کارشان را یکسره کنند دم در ایساده اند. اگر اشتباه نکنم شما خود را انقلابی می نامید.ولی اگر کمان می کنید که انقلاب های آینده آزادی به بار خواهند آورد در اشتباهید. اصل آزادی طی پانصد سال به اهداف خود رسیده، اینک عمرش به سر آمده، تعلیم و تربیتی که امروزه هنوز هم خود را فرزند دورۀ روشنگری بداند و در انتقاد، رهایی و پرورش فرد، یعنی محو شیوه های مطلق زندگی به عنوان ابزارهای پرورشی خود بنگرد- یکچنین تعلیم وتربیتی هر چند هم در سخنوری به موفقیت های آنی دس یابد، عقب ماندگیش در نظر خردمند تردیدی به جا نمی گذارد، همه انجمن های حقیقی تربیتی می دانسته اند و می دانند که هدف از هرگونه تعلیم و تربیتی چه چیزی می تواند باشد: دستور مطلق، قید و بند آهنین، انضباط، ایثار، از خود گذشتگی، اضمحالا فردیت. در نهایت این یک سوء تفاهم و ناسپاسی از از سوی جوانان است اگر فکر کنند خوشبختی شان در آزادی است. چون عمیق ترین خوشبختی در اطاعت است.
یوآخیم شق و رق نشست. هانس کاستورپ سرخ شد. آقای ستمبرینی سبیل زیبایش را ازعصبانیت تاب داد.
آقای نافتا ادامه داد: «نه خیر، آزادی و رشد فردی راز و دستور زمانه نیست. نیاز زمان، انچه زمانه در پی ان است و به دست هم خواهد آورد، آن ارعاب است.» این کلمه را آهسه تر از سخنان قبلی اش گفت، بدون انکه جنب بخورد،فقط شیشه های عینکش یک لحظه برق زد. هر سه نفری که به او گوش م یدادند به خود لرزیدند، حتی ستمبرینی که به زودی با لبخندی به حال عادی بازگشت.»(ص 591/ دگرگونی ها)
یوآخیم شق و رق نشست. هانس کاستورپ سرخ شد. آقای ستمبرینی سبیل زیبایش را ازعصبانیت تاب داد.
آقای نافتا ادامه داد: «نه خیر، آزادی و رشد فردی راز و دستور زمانه نیست. نیاز زمان، انچه زمانه در پی ان است و به دست هم خواهد آورد، آن ارعاب است.» این کلمه را آهسه تر از سخنان قبلی اش گفت، بدون انکه جنب بخورد،فقط شیشه های عینکش یک لحظه برق زد. هر سه نفری که به او گوش م یدادند به خود لرزیدند، حتی ستمبرینی که به زودی با لبخندی به حال عادی بازگشت.»(ص 591/ دگرگونی ها)
*
تصمیم یوآخیم قطعی بود:برمیگشت به شهر و دیار. رادامانت مرخصش کرده بود- نه مطابق آئین نامه، به عنوان بهبود یافته ولی با موافقت ناقص و نیم بند بهرحال مرخصش کرده بود، به دلیل و به خاطر پایداریش. به پایین سفر می کرد، با راه اهن باریک به لاندکوارت می رفت، به رمانس هورن و ان گاه دریاچه بزرگ و عمیق، که سوار با اسبش- در شعر ان شاعر از روی آن می گذشت و سراسر آلمان را پشت سر می گذاشت و به خانه بازمی گشت. زندگی میکردف در نیای سرزمین هموار، در میان مردمی که هیچ نمی دانستند چگونه باید زیست، به طرز کار حرارت سنج هیچ وارد نبودند، از هنر پتوپیچ کردن خودف از کیسه پوستی، از گردش سه بار در روز، از ...گفتنش دشوار بود و برشمردنش که آن پایینی ها از چه چیزهایی بویی نبرده بودند،ولی این تصور که یواخیم پس از یکسل و نیم زندگی این بالا باید با بیخبران آن پایین بسر برد- این تصور ه فقط یواخیم را دربرمی گرفت و او- هانس کاستورپ، را تنها دورادور- پریشانش می کرد، چندان که چشمها را بست و دستش را به گونه ا نفی کننده تکان داد و پیش خود زمزمه کرد: «ممکن نیست، ممکن نیست.»
[این بند را به خاطر این پانویس آوردم. آنجا که از شاعر یاد می شود در پانویس چنین آمده: «مقصود شعر «سوار و دریاچه بودن» اثر گوستاو شواب، شاعر قرن نوزدهم آلمان است. مضمون ان چنین است، سواری برای تماشای دریاچه بودن راه می افتد، گرفتار برف و کولاک و تاریکی شب می شود و با عجله ای که دارد تا همین امروز به مقصد برسد، متوجه نمی شود که این همان دریاچه است که برف و یخ رویش را چنین پوشانده و وقتی این را از روستاییان سر راه می شنود، از تصور امواج سهمگین قالب تهی می کند. شعر با اشاره کوتاهی به گور سوار بر ساحل دریاچه پایان می یابد.»
در واقع سرنوشت غم انگیز یواخیم را نویسنده پیشاپیش با این نشانه ترسیم می کند.]
[این بند را به خاطر این پانویس آوردم. آنجا که از شاعر یاد می شود در پانویس چنین آمده: «مقصود شعر «سوار و دریاچه بودن» اثر گوستاو شواب، شاعر قرن نوزدهم آلمان است. مضمون ان چنین است، سواری برای تماشای دریاچه بودن راه می افتد، گرفتار برف و کولاک و تاریکی شب می شود و با عجله ای که دارد تا همین امروز به مقصد برسد، متوجه نمی شود که این همان دریاچه است که برف و یخ رویش را چنین پوشانده و وقتی این را از روستاییان سر راه می شنود، از تصور امواج سهمگین قالب تهی می کند. شعر با اشاره کوتاهی به گور سوار بر ساحل دریاچه پایان می یابد.»
در واقع سرنوشت غم انگیز یواخیم را نویسنده پیشاپیش با این نشانه ترسیم می کند.]
*
او می دانست که قصابان مسیحی وظیفه دارند حیوان هاشان را نخست به ضرب گرزی یا تبری بیهوش سازند و آنگاه آنها را بکشند، و اینکه این دستور داده شده تا از سبعیت و آزار حیوانات پرهیز گردد؛ حال آنکه پدرش، گرچه بسی ظربف ر و خردمند تر از آن اوباش، به علاوه دارای چشمان ستاره گونی که هیچ کدام انها نداشتند، طبق قانون موسی عمل کرده، بدون بیهوشی گلوی حیوان را با کارد می برید و خونش را می ریخت تا جان کنده از پای درآید. لایب احساس می کرد که شیوه کار آن نایهودیان نابخرد از یک نیک نفسی دنیوی، از یک گناه بخشودنی آب می خورد که حرمت فرمان مقدس را چندان پاس نمی دارد که بی رحمی پرجلال و جبروت شیوه و رسم پدرش و این چنین در ضمیرش تدین با سبعیت عجین گش همچنان که در مخیله اش منظره و بوی خون جوشانبا اندیشه تقدس و روحانیت. چه او به خوبی می دید که پدرش کار خونینش را نه به خاطر لذت حیوانی که اوباش قوی پنجۀ مسیحی یا حتی شاگرد یهودی خودش احتمالا جویای آن بودند بلکه با انگیزه ای روحانی و متناسب با چشمن ستاره گونش با آن ظرافت جسمانی برگزیده است.»(ص 645/ دگرگونی ها)
*
«حال چه نافتا این سخنان را از روی ایمان و اعتقاد می گفت یا چون در آنها نکته های جالبی می دید و یا اینکه می خواست به میل مخاطبش حرف بزند،چون فقر به او فهمانده بود که باید چاپلوسی کند و راه سود خود را از طریق زبانش بازشناسد...» (ص648/ دگرگونی ها)
*
«خلاصه هانس کاستورپ این بالا دلیر شده بود- اگر دلیری در برابر عناصر طبیعت نه به معنی هشیاری بی احساس در رابطه با آنها، بلکه تسلیمی آگاهانه باشد، به معنی چیرگی بر ترس از مرگ از راه علاقه- علاقه؟- آری، هانس کاستورپ درون سینه کوچک متمدنانه اش نسبت به عناصر طبیعت احساس علاقه می کرد: علاقه ای در پیوند با احساس شأن و وقاری که با مشاهدۀ مردم سورتمه ران به او دست می داد و تنهایی بزرگی بر او عطا می کرد، تنهایی عمیق تر ولی نه چندان راحتی بخش که تنهایی اش در بالکن. آنجا در بحر کوهستان مه گرفته و رقص کولاک رفه بود و از اینکه ان جایگاه راحت نگاهش را از فراز طارمی سیر می دهد در دل شرمنده شده بود.
از آن رو بود، نه از روی جنون ورزش یا به خاطر نشاط جسمانی که اسکی آموخته بود. اگر آن پهنه چنینغریب و هولناک می نمود و ان خاموشی چنین مرگ آسا در برف ریزان- که کاملا هم چنین بود در نظر آن فرزند تمدن، ولی بالاخره او دیگر این بالا طعم این ناشناخته را مدتها بود که چشیده بود. بحث و جدل نافتا و سمبرینی هم چندان شناخته و معمول نبود، آن هم آدمی را به بیراهه های خطرناک می کشاند و اگر سخن از علاقه به طبیعت وحشی طمستانی از سوی هانس کاستورپ بیهوده نمی نمود، بدان سبب بود که او آن را بدون در نظر گرفتن ترس دیندارانه اش جلوه گاه درخوری می یافت نمایانگر افکار و اندیشه هایش، شایان اقامت آنکه درگیر مسائل ملک درون شده، دربارۀ وضع و موقع هومودیی به تأمل نشسته است- بی انکه خود بداند، چه شد که چنین شد.»(ص693/ دگرگونی ها؛ برف)
*
« و ادامه داد: Caro! Caro amico!(دوست عزیز) زمان تصمیم فرامی رسد تصمیم هایی که تاثیری بی اندازه بزرگدر سعادت و اینده اروپا خواهد گذاش، این تصمیم ها بر عهده کشور شما خواهد بود و در روح و اندیشه اش به اجرا درخواهد آمد. در جایی که قرار گرفته، میان شق و غرب،باید انتخاب کند، انتخاب نهایی و آگاهانه میان دو دنیا، که هر دو هم خواهان دوستی و اتحاد با آنند. شما جوانید، شما در این تصمیمگیری شرکت خواهید داش، شما رسالت دارید که در آن تاثیر بگذارید. پس بگذارید برای سرنوشتی که پای شما را به این مکانهای نفرت آور کشنده دعا کنیم،سرنوشتی که در عین حال به من امکان میدهد با سخن نه چندان تربیت نایافته و بی تاثیرم در حوانی تربیت پذیر شما تاثیر بگذارم و مسئولیتی را که برعهده دارید برای شما روشن و محسوس سازم، مسئولیتی که کشور شما در برابر اخلاق بر عهده دارد...»
هانس کاستورپ دست بر چانه نشسته بود. از پنجره زیر شیروانی به بیرون نگاه می کرد و درچشمان آبی ساده اش گونه ای سرسختی دیده می شد. ساکت بود. آقای ستمبرینی به گرمی گف: «ساک هستید. شما و کشورتان سکوت کرده اید، سکوتی نامحدود که از گنگی اجازه هیچ قضاوتی را ردبارۀ عمق خود نمی دهد. شما کلام را دوست ندارید، یا در اختیار ندارید، یا به گونه ای غیردوستانه مقدسش می دانید- دنیای کلام تکلیفش را با شما نمی داند و در این باره سخنی از شما نمی شنود. دوست من، این خطرناک است.زبان خود نفس اخلاق است. کلمه،حتی مخالفت آمیزترینش ارتباط آفرین است. ولی بی کلامی تنهایی می آورد.چنین حدس زده می شود که شما خواهید کوشید دیوارهای تنهایی تان را با کار بشکنید. شما با سکوتتان پشت سر پسرخاله تان جاکومو(آقای ستمبرینی عادت داشت برای راحتی خودش یوآخیم را جاکومو بنامد) پناه خواهید گرفت. «دو تن را ز پای افکند آن چنان- که ماندن نیارند آن دیگران...»(از شعر ضمان، اثر شیلر).»(ص 748-747/ گرگونی ها؛ برف)
هانس کاستورپ دست بر چانه نشسته بود. از پنجره زیر شیروانی به بیرون نگاه می کرد و درچشمان آبی ساده اش گونه ای سرسختی دیده می شد. ساکت بود. آقای ستمبرینی به گرمی گف: «ساک هستید. شما و کشورتان سکوت کرده اید، سکوتی نامحدود که از گنگی اجازه هیچ قضاوتی را ردبارۀ عمق خود نمی دهد. شما کلام را دوست ندارید، یا در اختیار ندارید، یا به گونه ای غیردوستانه مقدسش می دانید- دنیای کلام تکلیفش را با شما نمی داند و در این باره سخنی از شما نمی شنود. دوست من، این خطرناک است.زبان خود نفس اخلاق است. کلمه،حتی مخالفت آمیزترینش ارتباط آفرین است. ولی بی کلامی تنهایی می آورد.چنین حدس زده می شود که شما خواهید کوشید دیوارهای تنهایی تان را با کار بشکنید. شما با سکوتتان پشت سر پسرخاله تان جاکومو(آقای ستمبرینی عادت داشت برای راحتی خودش یوآخیم را جاکومو بنامد) پناه خواهید گرفت. «دو تن را ز پای افکند آن چنان- که ماندن نیارند آن دیگران...»(از شعر ضمان، اثر شیلر).»(ص 748-747/ گرگونی ها؛ برف)
*
«همچنان که سالهای خرد و ناچیز یکی پس از دیگری میگذشت، رفتهرفته چیزی در آسایشگاه بِرِگهوف بناکرده بود به گشتن، روحی که هانس کاستورپ ارتباط مستقیمش را با اهریمن- اهریمنی که نام پلیدش را بیشتر آوردیم- حس می کرد. با کنجکاوی جوانی بیفکر و بیخیال، مسافری تربیتی وضع این اهریمن را بررسی کرده وآمادگی پرمخاطرهای درخود یافته بود، که در این همکاری اجتماع و محیط زندگیش با او، اهریمن، به طور همه جانبهای شرکت جوید. به یکباره تن دادن به جریان با روحیۀ او سازگار نبود؛ این جریانی که داشت همهجا شیوع مییافت، که البته پیشتر هم، همچنان که جریان و جریانهای قدیمتر نیز، به صورت بذر وجود داشت و بهطور پراکنده نشانههایی از آن به چشم میخورد. با این همه در خود میدید، و با وحشت درمییافت، که همین که جلو خود را ول کند، در قیافه و و رفتار و گفتار او نیز آثار این بیماری مسری ظاهر خواهد شد، بیماریای که هیچکس از آن در امان نبود.
حال این چه بود که فضا را این چنین انباشته بود؟ ستیزه جویی. پرخاشگری در حد وخامت. ناشکیبایی بینام. گرایش همگانی به سخنان پرنیش، خشم گرفتن و حتی گلاویز شدن. همه روزه میان گروهها و تک تک افرادی دعواهای بیامان درمیگرفت، فریادها سر میدادند که گوش فلک را کر میکرد و شگفت اینکه بیطرفها هم به جای آنکه دلزده از حال و وضع آنها سر خود بگیرند و راه خود بروند، یا سعی کنند میانه را بگیرند ، طرف یکی را گرفته خود نیز عنان اختیار از کف میدادند. بر خود میلرزیدند و رنگ از رخسارشان میپرید. ستیزهجویانه چشمها را بههم میزدند، و دهانشان را خشمگینانه کج میکردند. همه بر ترکتازانی که چنین نعره میکشیدند رشک میبردند. میلی کشنده به همرنگ شدن روح و جسم را آزار میداد، و آنکس که قدرت خزیدن به گوشۀ عزلت را در خود سراغ نداشت باید به گونهای چارهناپذیر در گرداب درمیغلتید. درگیریهای بیکارانه، تهمتزدنهای متقابل در برابر دیدگان مدیریت، که در تلاش برای برقراری آرامش، خود به آسانی دچار خشم خشونتبار می شد، روز به روز در برگهوف رو به افزایش بود، چندان که هر کس آنجا را با روحیهای نسبتاً سالم ترک میکرد، نمیدانست در بازگشت به چه وضعی برخواهد خورد....(ص971-970)
.... این چه بود؟ مردی به اجتماع برگهوف وارد شد، مردی سی ساله که در گذشته پیشهور بوده، از مدتها پیش تب داشته و سالها از این آسایشگاه به آن آسایشگاه سرگردان بوده. این مرد ضد یهود بود، بطور اصولی و ورزشکارانه هم چنین بود، با شیفتگی شادمانه- این ضدیتی بود که او به عنوان افتخار و محتوای زندگیش برگزیده بود. پیشتر تاجر بوده، حالا دیگر شغلش این نبود، هیچ کاری در دنیا نداشت، جز اینکه ضد یهود بود. بیماریاش بسیار جدی بود، سرفههای خلطداری میکرد و گاه نیز چنان مینمود که گفتی از ریه عطسه میزند، نازک، کوتاه، مقطع و دهشتناک. منتها جهود نبود و این تنها جنبۀ مثبت وجودش بود. نامش ویدهمان بود، نامی مسیحی نه نامی آلوده. مجلهای میگرفت به نام «پرتو آریایی»، نطقهایی میکرد، مانند این یکی: «من به آسایشگاه X در نقطه A میآیم... همین که میخواهم خود را در سالن استراحت مستقر کنم، نگاه میکنم چه کسی در صندلی سمت چپ من لم داده؟ آقای هیرش کمی سمت راست؟ آقای وولف؟ -(هر دو از نامهای مخصوص یهودیان آلمانی)- البته من فوراً آنجا را ترک میکنم.»
هانس کاستورپ از روی انزجار با خود گفت: «حقت هم همین است!» نگاه گریزان ویدهمان همیشه در کمین بود. واقعاً و نه از روی مجاز، چنین به نظر میرسید که گفتی منگولهای جلو بینیاش آویخته که بدخواهانه نگاهش را به آن دوخته و آن سویش چیزی نمیبیند. این طرز فکر منحرف که عنانش را در اختیار گرفته بود، به صورت سوءظنی ناراحت کننده درآمده بود، ترس مدام از دشمنی خیالی که او را وامیداشت در محیط خود دشمن نابهکار را از نهانگاهش بیرون بکشد و نقاب از چهره ننگینش بردارد. هرکجا که بود و به هر کجا که میرفت به این و آن نیش میزد، مظنون بود و از کوره در میرفت. و خلاصه، هتاکی به زندگانی که از آنچه یگانه امتیاز او بود بیبهره بودند، روزهایش را پر میکرد.»((ص973-972/گردش در ساحل؛ خشونت بزرگ)
*
کوه جادو. نوشته توماس مان. ترجمه حسن نکوروح. نشر نگاه.چاپ سوم. 1393
کوه جادو. نوشته توماس مان. ترجمه حسن نکوروح. نشر نگاه.چاپ سوم. 1393