۱۴۰۵ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

دفترچه ممنوع؛ عشق و آزادی

  

«دفترچۀ ممنوع» دومین کتاب از دسس‌پدس است که خواندم. پیش از آن «از طرف او» را خوانده بودم و مسحور توانایی او در بیان جزئیات، داستان‌پردازی و نحوۀ روایت زنانه‌اش شدم. می‌گویم زنانه نه فقط به این خاطر که نویسنده زن است بلکه هم از این روی که بر چگونگی رهایی زن از افکار خودش تمرکز کرده است و البته با نگاهی به شدت ریزبین و جزئی‌نگر. این نگاه حتی در توصیف معماری ساختمان‌ها و کوچه‌ها چنان دقیق است که انگار فضا را پیش از خواندن می‌بینی؛ چیزی شبیه ماجرایی که در خواب گذشته باشد و بعد از بیداری، اگر داستان خواب از یادمان رفته باشد، فضا و رنگ محیط هنوز زنده است. این وضعیت در «طرف او» مشهود بود. «دفترچۀ ممنوع» اما شرح روزنوشت‌های زندگی کارمندی دون‌پایه و خانه‌دار است و با سنت‌های ایتالیای زمان خودش دست و پنجه نرم می‌کند. بعد از خواندن این کتاب بود که برایم این پرسش پیش آمد که آیا مردان هم علاقه‌مند به خواندن چنین کتابی خواهند بود؟ یا تعداد علاقه‌مندان مرد به این کتاب با علاقه‌مندان زن برابر خواهد بود؟ داستان‌های نویسندگان مرد اغلب توسط زنان با شور و رغبت خوانده می‌شوند(البته داستان‌هایی با موضوعاتی عام‌تر و نه فقط تمرکز بر اعمال و رفتار مردانه)- اما وقتی موضوع داستان به شدت جنسیتی شود آیا به همان نسبت خوانندۀ طیف جنسیت دیگر را از خود دور نمی‌کند؟ چند درصد مردان به مطالعۀ داستان‌های نویسندگان زن علاقه دارند اگر موضوعش صرفاً مربوط به زنان باشد؟ دفترچه ممنوع شخصیت‌پردازی غنی‌ایی دارد چه شخصیت‌های مرد داستان و چه زن. حسادت مادردختری را به زیبایی و ظرافت درآورده است و عشق و علاقه مادرانه به پسرهایشان و... همه از نکات ظریفی است که از چشم نویسنده‌ی تیزبین دور نمانده است.  آیا این‌ها مسائلی است که می‌تواند برای مردان جالب باشد؟ منظورم این است که ادبیات زنانه در این تعریف، از زنان نوشتن آیا زیادی از فضای عام فاصله نمی‌گیرد؟

با این همه دفترچۀ ممنوع می‌تواند برای همه خواندنی باشد چون برشی از زندگی سنتی ایتالیاست در روزگاری که زنان آزادی اجتماعی چندای نداشتند یا اگر داشتند عرف و سنت‌ها و تحمیل وظایف خانوادگی چنان بر گردۀ آنان سنگینی می‌کرد که خود نقش دیگری جز آن را نه متصور بودند و نه توان انجامش را داشتند چون در تعریف زنانگی قداستی پنهان بود که زنان این قداست با تمام آن مشقت‌هایش تحمل می‌کردند؛ چیزی شبیه برخی جوامع شرقی هم اکنون، زنان در خاورمیانه و یا حتی آفریقا و آمریکای جنوبی. بنابراین این کتاب، به نوعی تاریخ زنانگی هم هست؛ زنانگی با ترس‌ها و امیدهایش در آستانۀ عصری که میل به پریدن و رهایی هم در آنان موج میزند.

نمی‌توانم انکار کنم که زن این داستان با دست و پا چلفتی‌بازی‌های احمقانه‌اش بر اعصابم خط نکشید، به همسر و  بچه‌هایش حق می‌دادم که او را جز مامان چیز دیگری نه صدا می‌زدند و نه می‌توانستند تصور کنند، حتی عشق ممنوعه‌ای هم که یافته بود بقدری دم دستی و باری بهرجهت بود که آدم نمی‌شد فکر نکند اگر جای این مرد، مرد دیگری بر آن صندلی تکیه زده بود، این زن عاشقش نمیشد. نه! اشتباه کردم؛ زن این داستان مایل نبود عاشق کسی شود مایل بود کسی عاشق او شود و این باز هم بر بی‌عملی‌اش تأکید می‌کرد. اما نویسنده قصد ندارد که با تعریف خاطرات و روزنوشت های این زن (که در ظاهر چیز خارق العاده‌ای ندارد اما ما را پای رمان میخکوب می‌کند) بر او دل بسوزانیم. به گمان من نویسنده تیشه برداشته به ریشه‌ی آن قداست ساخته و پرداخته‌ی جبر تاریخ و مذهب و عرف و قانون بزند تا نشان دهد رهایی زن ممکن نیست مگر آن ترس در زنان(زن داستان) فروبریزد که مبادا نمونه‌ و الگوی نادرستی باشد. او به راحتی تسلیم وضعیت موجود میشود بدون اینکه کسی از او چنین خواسته باشد هر چند تمام گپ و گفت‌های پراکنده، از عروسش گرفته تا همسر و پسرش همه بر نقش سنتی او تاکید میکنند و اینکه حالا باید جایش را به زن جوانتری بدهد تا او باز همان بار را به دوش بکشد. در این میان، تنها دخترش است که از گردونه بیرون می‌پرد؛ همان دختری که مادر چندان او را دوست نداشت که پسرش را. دختر نماینده‌ی نسل تازه‌ از زنانی است که توان برخاستن را با دست گذاشتن بر زانوی خود تمرین کردند و زمانه را عوض کردند. مادر اما وقتی این نکته را می فهمد دیگر توانی برای ستیز و کلنجار با خود و اطرافیانش ندارد. حتی معشوق (تا حدودی خیالی) زن نیز از این همه پای‌بندی زن حیرت می کند گرچه او هم خود به دنبال مفری به رهایی از شر تنهایی هولناک خلأ زندگی است و نه عشق به مفهوم واقعی.
دفترچه ممنوع از آن کتاب‌هایی است که خواننده زن امروزی را عصبانی می‌کند، شاید حتی بیم‌ها و نگرانی‌های زن او را به خنده بیندازد ولی تا آخر میخکوب مطالعه کتاب می‌کند زیرا به همان موضوع همیشگی که زندگی انسان‌ها را و هنر و ادبیات را رنگ می‌زند انگشت نهاده است: اینکه عشق برابر با آزادی است. و زنی که طالب آزادی نیست(در ترس از دست دادن قداست اجتماعی‌ و خانوادگی‌اش) هرگز صورت عشق را نخواهد بوسید. نه حتی عشق مجاز را.