۱۴۰۵ خرداد ۲۵, دوشنبه

حشره شدگی حشره شناس؛ نگاهی به فیلم زن در ریگ روان

 وقتی حشره‌شناس در یک گودال شنی همچون یکی از حشرات کلسیونش در شیشه‌ی ِبشِر آزمایشگاه گیر می‌افتد، درست مانند همان سوسک‌ها و حشرات نایاب گردآوری شده چاره‌ای جز دست و پا زدن و بالا رفتن از جایی که امکان صعود ندارد،نیست. این داستان زن در ریگ روان نوشته کوبو آبه است که هیروشی تشیگاهارا اقتباس سینمایی آن را ساخته است. گیر افتادن در دنیای ظالمانه‌ای که چیزی شبیه عشق، درواقع صورتک مسخره عشق آن هم از روی اجبار، بدون هیچ انتخابی لحظات کشدار زندگی در گودال شن روان را کمی سبک می‌کند. حشره‌شناس معلم مدرسه‌ است و برای فرار از روزمرگی زندگی راه‌های صعب العبور و روستاهای دوردست را در جست‌وجوی حشرات بر خود هموار کرده است. اخبار کودتاها و هیاهوهایی که با بریده روزنامه‌هایی که از دنیای بالا گاه بi گاه به دستش می‌رسد برای او هیچ جذابیتی ندارد همان‌طور که درک نمی کند زن چرا اینقدر به رادیو علاقه دارد. مرد،مانده درون گودال، مجبور به کار هر روزه‌ی تخیله شن‌هایی است که گویا روستاییان آنها را در بازارهای قاچاق می‌فروشند. هر چه میل به آزادی او برجسته‌تر می‌شود، ماهیت ستمگرانه‌ی گودال و بهره‌کشی روستاییان از آن‌ها(زن و مرد) بیشتر خود رانشان می‌دهد. زن در آرامشی فلسفی این سرنوشت را بر خود هموار کرده است. او می‌گوید روستاییان خانه آبا و اجدادی‌شان را دوست دارند و به نظر می‌رسد علت دوام آوردن خودش در این سیستم ظالمانه عشق او به این خانه است که همسر و دخترش روزی در یکی ازتوفان‌های شن در آن مدفون شده‌اند اما پرسش‌های گاه به گاه او از مرد درباره توکیو، زیبایی زنان توکیو و حتی میلش به داشتن رادیو برای اتصال به جهان بیرون، تناقضی آشکار در مقابل این تسلیم اوست. تسلیمی که او خود آن را به میل معنا کرده است. حشره‌شناس که به دنبال سوسکی نایاب قرار بود نام خودش را در کتاب حشره‌شناسی جاودان کند سرانجام تسلیم و ناامید حشراتش را به آتش می‌سپارد. انگار که زندگی چیزی جز آنچه پیش رویت میگذارد نیست و مجبوری با همان تا کنی. داستان نه فقط به مفاهیمی چون «اگزیستانسیالیسم، انزوا، و روابط پیچیده بین افراد و محیط‌هایشان» می‌پردازد بلکه عمیقا سیاسی است و به رابطه سلطه و سلطه‌گر اشاره دارد. در صحنه‌ای که روستاییان در پاسخ درخواست مرد مبنی بر تماشای دریا فقط برای ده دقیقه را منوط به تماشای همخوابگی آن دو در ته گودال، جلوی چشمشان می‌کنند، فیلمساز تمام ارجاعات کهن تاریخی را به شکل ماسک‌هایی کریه بر چهره تماشاگران ترسیم میکند و همراه با موسیقی غریب، یکی از زیباترین صحنه‌های فیلم را رقم زده است.

مرد سرانجام آرام می‌گیرد بی‌آن‌که به تقدیر خود تن داده باشد . او در خشکنای گرفتار شده در شن به کشف آب نائل می‌آید. حالا حشرات نیست که او را جاودانه خواهد کرد بلکه چگونگی بیرون کشیدن آب از دل شن است و او را از نقش شکار به شکارچی تغییر خواهد داد؛ چیزیک ه خود در دیالوگی به زن می‌گوید. اما در آخرین لحظه، همچنان‌که از دادن دفترچه به مرد روستایی پرهیز می‌کند ، از نردبان جا مانده بالا می‌رود ولی باز برمی‌گردد وخود را به منبع آبش در ته همان گودال شنی می‌رساند که هفت سال آزگار در فکر خلاصی از آن بود. انگار او رهایی را در خلق به دست آورده باشد. می‌گوید می‌روم، عجله‌ای ندارم ولی نه حالا و به تصویر خودش در آب خیره می‌شود. من کتاب را هنوز نخوانده‌ام، اما تماشای فیلم، شاهکاری تمام عیار را جلوی چشمم آورد. در تمام مدت تماشای فیلم محظوظ و حیرتزده غرق این فکر بودم که چطور نویسنده به چنین موضوعی اندیشیده؟ و بعد زمینه‌های تاریخی داستان را خواندم. اینکه کوبوآبه تجربه زندگی در بستر تلخ جنگ جهانی را دارد و هنگام نوشتن این رمان به دلیل گرایش به تروتسکی از حزب کمونیست ژاپن اخراج شده و بدین سان رگه‌های جبر حاکم دراین رمان ملموس می‌شود. داستان اما فقط به مفهوم سلطه نمی‌پردازد بلکه به فلسفه وجودی چیستی انسان نگاهی دردناک دارد. #زن_در_ریگ_روان #کوبو_آبه #هیروشی_تشیگاهارا #Woman_in_the_Dunes (1964)

۱۴۰۵ خرداد ۱۵, جمعه

شافاک و شپش پالاس

نام الیف شافاک یا به فارسی الف. شفق با کتاب پرفروش «ملت عشق» گره خورده است. کتابی با حواشی بسیار در نقد  و بازار. اینکه یک کتاب پرفروش لزوماً از لحاظ ادبی اثری ارزشمند است یا برای پر کردن اوقات فراغت ساخته شده است که معمولا همچنان که خوانده می‌شود به فراموشی سپرده میشود، پرسشی است که برای هر کتاب پاسخی جداگانه می‌طلبد و قانونی کلی وجود ندارد. من ملت عشق را نخوانده‌ام اما دو کتاب دیگر او یعنی «آینه‌های شهر» و «شپش پالاس» را دارم هر دو با ترجمه تهمینه زاردشت و علت وجودی این دو کتاب در کتابخانه‌ام هم به خاطر این مترجم است که دوستم است و تا جایی که او را می‌شناسم در انتخاب کتاب برای ترجمه مشکل‌پسند است. این دو کتاب هر دو قبل از ملت عشق به فارسی ترجمه شد و یعنی در آن زمان، نویسنده هنوز در بین خواننده‌های فارسی زبان آن چنان معروف نبود. به عنوان یک نویسنده، طبیعی است که از نویسندگان پرفروش دوری کنم. دلیلش؟ هر چه می‌خواهد باشد ولی لابد با اندکی حسادت هم آمیخته است. :) در هر صورت ما کتابهای خوب زیادی داریم که پرفروش شده‌اند در زمان خودشان اما این دوره و زمانه، ادبیات کمی فراتر از لقمه‌های راحت‌الحلقوم شده از این روی که سریال‌ها جای پر کردن اوقات فراغت را گرفته‌اند و ادبیات حیطه‌ای تخصصی‌تر با خوانندگان جدی‌تر را در برگرفته است. از آن گذشته به عنوان کسی که به‌طور جدی رمان و داستان کار می‌کنم، انتظارم  از اثری که می‌خوانم بالاست. این مقدمه را نوشتم تا بگویم شپش پالاس را در حالی بررسی می‌کنم که کاری به شخصیت نویسنده شافاک و حواشی اطراف او ندارم که در جاهایی مثل سلبریتی‌ها خود نمایانده است بلکه به عنوان اولین خوانده‌ام از اثر نویسنده‌ای در همسایگی‌مان کتاب را نگاه می‌کنم. طبیعی است نگاهی که به ادبیات تولید شده در سمت و سوی خودمان، خاورمیانه، ترکیه، جهان عرب، افغانستان و حتی هند داریم بسیار متفاوت است از نگاهی که به ادبیات سرزمین‌های دوردست که چندان قرابتی با ما ندارند. با این مقدمه می‌خواهم بگویم شپش پالاس اثری زرد نیست حتی اگر در زمره داستان‌های ادبی از نوع چخوفی قرار نگیرد. این اثر در لبه‌ها گام برمی‌دارد؛ در مرز بین رمان جدی و رمان عامه‌پسند و سعی در ارائه‌ی تصویری سهل و ممتنع از محتوای مورد نظرش دارد اما از تقریباً نیمه رمان به بعد انگار فراموش کرده باشد که قصد ارائه اثری سهل و ممتنع داشته است در دام قصه‌پردازی‌های غیرضروری افتاده است
 
دایره‌ی بسته در رمان شپش پالاس
نویسنده از همان اول تکلیف دو چیز را برایمان روشن می کند یکی اینکه ساختار داستان دایره ای است و دیگر اینکه دارد مهمل می بافد و منظورش از مهمل بافتن خیال پردازی پشت خیال پردازی است و با این شکسته نفسی(که به خیال مهمل نام می نهد) قصد دارد توجه خواننده را به این جلب کند که جهان داستان او (و به عبارتی جهان) آنقدرها که گمان می کنیم جدی نیست و زندگی ما را حوادثی مهمل که از دستمان خارج است شکل می دهد. برای توصیف این وضعیت دایروه‌وار او از یکی از کوچه بازی‌های بچگی یاد می‌کند که بر درپوش حلبی گرد سطل زباله چند پرسش و پاسخ می نوشتند، درپوش را می‌غلتاندند و انشتشان هر جای درپوش که می‌ماند جوابشان را پیدا می‌کردند. چیزی شبیه فال هندوانه ما در شب‌های یلدا بدون حرکت دایره‌وار درپوش زباله. استعاره‌ی جالبی است، نه؟ هم مثالی است برای چرخش ایام بر حسب تصادف و هم کاربرد زیرپوستی سطل زباله برای توصیف وضعیتی که نویسنده قصد بیانش را دارد. نویسنده انواع و اقسام شخصیت‌ها را در کتاب سر می‌اندازد، به گذشته‌های دور و نزدیک می‌رود تا به تاریخچه‌ای از بنایی که نامش را بن بن پالاس گذاشته‌اند پیدا کند. بعد ناگهان تمام آن گذشته را زود جمع می‌کند و در حالی که ظریف‌ترین و جزئی‌ترین رفتار شخصیت‌های صاحبخانه را در زمان مهارجتشان در ترکیه مو به مو شرح می‌دهد، ناگهان خسته می‌شود، ولشان می‌کند و فقط به شرحی حکایت‌وار بسنده می‌کند که در فرانسه مرد دوباره ازدواجی مخفیانه کرد، زن روانه تیمارستان شد و حالا... حالا یعنی زمان اکنون، اول دایره و شروع اقامت مستأجران در عمارتی که دوست دارد آنجا را شپش پالاس بنامد گرچه بیشتر از شپش زباله دارد و زباله‌ها مسأله اصلی آن ساختمان است با بوی گندی که دارند.(در اینجا نویسنده این سطور یاد بوی شهر خودشان می‌افتد که هرازگاهی بلند میشود و هنوز کسی علت این بود را در این شهر نفهیده است J). کتاب با مقدار فراوانی شخصیت پی گرفته میشود و از هرکدام شرحی کامل یا نصفه نیمه به دست می‌دهد و مشکلی که من با کتاب دارم هم از همینجا آب می‌خورد. شخصیت‌های فراوان خانم شافاک در این کتاب پرداخت نشده‌اند، اغلب در حد تیپ باقی مانده‌اند، جز یکی دو نفر؛ زن مهاجر روس‌تبار که صاحب عمارت است و در بخش اول زندگی‌اش پرداخت خوبی از شخصیتش ارائه می‌شود و دیگری دختربچه‌ای به نام سو و شخصیتی که بخش‌های او با عبارت «من» به عنوان اول شخص مفرد روایت می‌شود بقیه شخصیت‌ها مثل حکایت‌های هزار و یک شب از دری می‌آیند و از دری می‌روند و همچنان که از این گوش خوانده می‌شوند از ان گوش فراموش می‌شوند مگر اینکه صبر و حوصله کنیم و رمان را زمین نگذاریم تا بینیم دایره چطور بسته می‌شود. دایره‌ای با شعاعی بسیار بزرگ که مدام گشوده و گشوده‌تر می‌شود. شاید نویسنده می‌توانست از خیر بعضی شخصیت‌ها بگذرد. مثلا چه لزومی به چگونگی تولد راننده کامیون دفع آفات وجود دارد و این گذشته او چه تاثیری بر ذات داستان گذاشته است؟ لابد چیزی هست که بهرحال من هنوز سر درنیاورده‌ام. یا پسر دانشجویی که اواخر داستان سر و کله‌اش پیدا میشود به همراه یک سگ که هیچوقت هم خواننده نمی‌تواند چندان از کار و کردارش سر دربیاورد. بهرحال عمارت باید با مستأجران پر می‌شد و نویسنده به خوبی این کار را کرده است. یکسری تصفیه یا تسویه حساب‌هایی هم نویسنده با پاتوق‌های روشنفکری زمان خودش داشته که حسابی دق دلش را در شخصیتی به نام اتل خالی کرده است و اگر علت وجودی راننده کامیون دفع آفات معلوم است علت خلق این شخصیت در داستان تا اخر هم حل نمی‌شود و همینجور پا در هوا می‌ماند با اینکه بخش‌هایی زیاد را به خود اختصاص داده است.
نکته برجسته دیگر کتاب که اگر نگفته باشم در حقش انصاف را رعایت نکرده‌ام زبان طنز پرشتاب آن است. طنزی که به دور از اطوار در بافت داستان تنیده شده است و این هم یکی دیگر از نشانه های سهل و ممتنع داستان. و البته از حق نباید گذشت ترجمه درست کتاب را که مترجم توانسته بی‌دست انداز لحن را منتقل کند. یک نمونه آن که لان به خاطر دارم توصیف طاووسی است کنده‌کاری شده بالای سر در عمارت که اینطور آمده: طاووسی آنجا ورقلمبیده بود(نقل به مضمون).
بندی از کتاب:
«همان‌طور که غذاها ته مانده دارند، زبان‌ها هم پس مانده دارند. زبان زباله‌دانی کلماتی است که در طول روز از آن‌ها استفاده نمی‌کنیم بلکه شرم داریم به زبانشان بیاوریم، کلماتی که بی‌سر و صدا از رویشان رد می‌شویم، کلمات بی‌ادبانه‌ای که بخاطر نازیبندگی‌شان نزد خودمان نگه می‌داریم، کلمات عیب‌جویانه‌ای که وقتی به ذهنمان خطور می‌کنند جسارت گفتنشان را نداریم، کنایه‌هایی که نوک زبانمان می آیند اما بریده بریده قورتشان می‌دهیم، فحش‌هایی که فرصت نمی‌کنیم ضامنش را بکشیم و به سمت کسی پرتاب کنیم و در نتیجه در سقف دهانمان منفجر می‌شوند، اصطلاحاتی که با فضایی که در آن هستیم نمی‌خوانند یا حتی شوخی‌های کوچکی که می‌پرانیم.»(ص 184)   
.

و حالا می‌خواهم برسم به نتیجه‌گیری که در مقدمه به آن اشاره کردم در مورد اینکه این داستان زرد به مفهوم سرگرم‌کننده صرف یا عامه‌پسند یا هر نامی که می‌گذارند نیست. چرا؟ چون نویسنده  به خوبی از عنصر زبان بهره برده است. درست است که شخصیت‌ها گاهی پا در هوا مانده‌اند. روده درازی‌های نویسنده در مورد پیشینه شخصیت‌ها گاه آنقدر طولانی شده که مسأله اصلی داستان یعنی همان درویشی که دو جا قبر دارد و تمام تکیه داستان بر آن است به حاشیه می‌رود و به دنبال آن اشاره‌های نویسنده هم به جامعه خرافات‌زده کم‌رنگ می‌شود. توجهی که زباله‌دانی، وسواس جمع کردن گذشته، ترس از دست دادن، چه زباله باشد چه جای قبر و ... چنین معضلات فرهنگی که نویسنده به آن اشاره‌گر است در انبوه اطلاعات گاه نالازم گم می‌شود اما زبان یکدست، لحن کنایی و بی‌محابای آن د رخدمت فضا و موقعیت داستان چیزی است که اثر را تبدیل به کاری ادبی می‌کند حتی در قلب(تغییر/ وارونگی) نام بن بن پالاس  به بیت یا شپش پالاس(یک بازی زبانی)، کنایه ای نفهته است حتی اگر در فرهنگ ترکیه‌ای شپش دانی چیزی معادل سگدونی یا آشغالدونی در فارسی باشد.
هر چه هست، شپش پالاس داستانی است که بعد از خواندنش مدت‌ها انگار در یکی از محلات ترکیه زندگی کرده باشیم با ما می‌ماند، و اگر نه آدم‌هایش بلکه کوچه خیابان‌هایش بخشی از حافظه‌ی ما می‌شود. داستانی که فراموش نمی‌شود و خواندنی است.