شکار یا شکارچی
محبوبه موسوی
در خالی خیابان بمبخورده، فقط ما دو نفر ماندهایم؛ من و یاسر. دو دانشجو در تعطیلی دانشگاهها همیشه بیجا و مکان میشوند. مثل بچههای کتکخورده از آقا وقتی که مادر به سفر رفته باشد، بیپناه بودیم. نه به خاطر کتک، بهخاطر آن بلوکهای خالی شده از سکنه و در و پیکر لق ساختمانها و ویراژ بمبافکنها در آسمان. بادی که از روبهرو میوزد، غبار خانههای مخروبه را هوا میکند و مثل دشنام به چشم و دهانمان مینشیند. ما دشنام خوردهایم از آسمان. نفرینیِ ماندگاری در جایی که از آن خودمان است، همانطور که پیشتر از آنِ مادرها و پدرهایمان بوده است حتی همان پدرهایی که در نبودِ مادر گاه به گاهی کتکمان هم زدهاند. صدای یاسر مرا از افکار خاک و ویرانی و دشنام بیرون میکشد: هی… آق خیال! با تویم، کجاها سیر میکنی؟
-هوم!
– به نظرت توی این بلوکهای اطراف، چند نفریم که موندیم؟
باد پرپر پرهای پرندهای را هوا میکند و یکی درست مینشیند روی صورتم. پر را از صورتم میگیرم، نگاهش میکنم و در دست نگه میدارم: با آقا دزده یا بدونش؟
– دزد نیست بابا!… گفتمت که. این چند روزه که شهرستان بودی یهو از پنجره چِشَم خورد بهش و بعدش دیگه انگار همیشه همونجا بوده.
– شاید فک و فامیلشون باشه… آشنایی، رفیقی….!
– نچ… اگه فک و فامیل بود قایم نمیشد اینجوری. حتی همون در ورودی رو که جاکن شده، درستش نکرده.
پرهای سرگردان، معلق در هوا، هر چه پیشتر میرویم، بیشتر میشوند. دورترک، گردبادی از پرهای ریز پرندگانِ تزئینی در هوا میچرخد.
ادامه داستان در سایت ادبی بانگ.
نقد و نگاه پونه بریرانی به این داستان:
«گوشتشون لذیذه.»
طعمی تلخ و بویی از تعفن توی سرم میپیچد.
خوراک پرندگان مرده. در جنگ، پرنده فقط پرنده نیست، غذاست. و داستان «شکار یا شکارچی» همین جا شکل میگیرد، تلاقی: هنرمند، شاهد و روایتگر، همه در یک نقطه: بقا.
محبوبه موسوی در «شکار یا شکارچی» دوربینی را دست به دست میچرخاند، از شکارچی به شکار، از شکار به شکارچی تا در نهایت فاصله مناسب با فاجعه را پیدا کند.
دو دانشجو که یکی خبرنگاری میخواند و دیگری سینما بازماندگان شهری متروکاند، در حالی که «به شدت دوربین لازم» دارند. در این میان مردی مرموز که خانهی همسایهی غایب را اشغال کرده هم فیلمساز است. سه نفر در رقابتی خاموش برای تصاحب چشم.
جنگ در این داستان پسزمینه نیست. بلکه مثل هوا آن را نفس میکشی. و انفجارها یک اتفاق دور خبری نیستند، فضا را میسازند و جلوی چشم خواننده میگیرند. و در این آسمان متروک جنگزده، پرهای سرگردان معلق در هوا، پرندگان خونآلود در قفسهای واژگون، سگهایی که یاد گرفتهاند ادای پارس دربیاورند بدون صدا، همه با هم تصویری کامل میسازنند از چهرهی ترس وقتی سایهاش بر سر زندگی گسترده.
سگهای بیصدا یکی از تکاندهندهترین نمادهای داستانند. موجوداتی با هیبت بزرگ که قلاده الکتریکی دارند و با هر پارس شوک میخورند. پس یاد گرفتهاند بیصدا دهان باز کنند. خشونت هست اما سرکوب شده. حضور هست اما صدا نیست. موسوی توضیح نمیدهد این استعارهی چیست، فقط آن را در میدان دید مخاطبش میگذارد.
شاید بشود گفت پاشنهی آشیل داستان حضور مرد مرموزِ بیش از حد مرموز باشد. اگرچه مرد در سایه خواننده را پی داستان میکشاند اما این ابهام گاهی به ضرر کشش روایی تمام میشود. اگرچه نویسندهی باهوش با پایانبندی مناسب، داستان را نجات میدهد: مرد رفته، سگها ماندهاند، خانه سیا سالمتر از خانه راوی سر پاست.
و در پایان یکی از درسهای مهم داستاننویسی: ساختن تصویر و نه اعلام نتيجه.
و درس مهم داستانخوانی: فعالانه خواندن
«شکار یا شکارچی» داستانی است که خوانندهاش را به کشف دعوت میکند.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر