لارس فون
ترییه در دو فیلم «رقصنده در تاریکی» و «شکست امواج» سراغ زنانی رفته با ضعفهایی
جسمانی یا روحی تا بدیلی برای معصومیت بیابد. در رقصنده، زنی کمبینا و در شکست
امواج زنی به لحاظ عاطفی و روانی شکننده. انگار برای درک معصومیت آدمیزاد نیاز دارد
تا پردههای ساخته شده به دست عقل و زیرکی و قدرت بدنی را کنار بزند تا خلوص پاکی
جلوهگر شود. این پاکی خالصانه را ترییه در دنیایی فریاد میزند که عشق به شکل
مسخرهای غایب است. انگار کارگردان میخواهد هنوز بند باریک عشق را نگه دارد و این
چنین به جنگ هیولاهای انسانی در جوامع میرود؛
در محیطهای کارگری، شهری یا هر جایی که انسانها دور هم جمع میشوند. در «شکست
امواج» فضای مردسالارانه رنج مضاعفی به زن تحمیل می کند. ترییه حتی به بهرهمندی
نظام مردانه از عشق گوشه چشمی دارد و در «رقصنده در تاریکی» سرمایه و ثروت را که
چگونه به خم شدن، شکست و نابودی طبقه کارگر فقیر منجر میشود. نابود شدن زندگی زن
مهاجر فقیری که گویا کمونیسم را هم بهخاطر ایدههای برابریطلبانهاش دوست
دارد و آن همسایهی ثروتمند یا به ظاهر ثروتمندی که بر همه چیز حتی بر عشق رنگ و
لعابی از دورویی کشیده است.
«داگویل» اما اوج سینمای ترییه است. دراینجا هم زنی آسیبپذیر-
اینبار فراری- در سیطرهای از آدمها گرفتار آمده است و سراغ زنی رفته که ماجرایش
از معصومیت تا شرارت راه میکشد. پس با سه زن آسیبپذیر مواجهیم به عنوان سمبلی از
معصومیت در سه گسترهی اجتماعی متفاوت اما با خصایلی یکسان آنطور که طبیعت جمع
اقتضا میکند. در «شکست امواج»، تلفیق نگاه ارتدوکسی مذهب با مردسالاری نهادینه
شده، دخترِ به لحاظ عاطفی و روانی شکننده را تا مرز خودویرانگری ترسناکی میرساند
که دنبال اینست که عشق را تا به انتهایش برود. مرد عاشق داستان هم در این مردسالاری
همدست است شاید حتی بدون اینکه دقیقا از عواقب کارش آگاه باشد و آن دلشکستگی او در
انتهای داستان هم دردناک است و هم خشمبرانگیز. در «رقصنده در تاریکی» زن با
ناتوانی جسمی کمبینایی، مهاجری است در بین جامعهی میزبان که خود را از همه نظر
از او برتر میداند و حتی کمکهای گاه و بیگاه صاحبخانه ظاهراً متمولش نیز بعدا
معلوم میشود نه صرفاً کمک که نوعی بیان برتریجویی به زنی بوده که در چشم آنان
قابل ترحم است و بدین ترتیب او درسهای اخلاق را هم به چالش میکشد. در هر دوی این
داستانها افراد حامی هم هستند که دقیقاً همرنگ جماعت نیستند. در «شکست امواج» یک
پزشک و خواهر شخصیت اصلی حامی او هستند بی آنکه کار چندانی از دستشان بربیاید و
گاه حتی آنها هم به ناچار بر قوانین جامعه صحه میگذارند و در «رقصنده در تاریکی»
مردی که دلباختهی زن است و نیز یکی از دوستانش منفک از رفتار جمع، تا آخر ماجرا
همراه او هستند اما در مقابل سبعیت جامعه کاری از دستشان برنمیآید در «داگویل»
اما که نمونهای از یک جامعهی بزرگ است، نویسنده- فیلسوف آن شهر که عاشق دختر هم
گویا می شود به نظر میرسد باید حامی او باشد اما نه تا آنجایی که خودش را فدا کند
و ترییه در اینجا یک دهنکجی هم به عشق
می کند که همواره آنطور نیست که می نماید یا خیال دارد بنماید. خود مرد هم-تام- در
جایی از داستان وقتی دختر از او میپرسد آیا عاشقش شده است؟ جواب میدهد این کلمه
خیلی بزرگ است ولی گمانش بله. درواقع در اینجا هم کارگردان راهی را باز میگذارد
که ایمانمان را به طور کامل از دست ندهیم چون آن مرد(تام) که عشق را بدنام میکند
خودش هم چندان مطمئن نیست که بر احساسش بتوان نام عشق نهاد حداقل در اول کار. تا
اینجای کار تقریباً درونمایه هر سه داستان یکی است: معصومیت، آسیبپذیری و سبعیت
جامعه. این سبعیت اما در «داگویل» است که
در ساختاری دایرهای به لحاظ محتوا، خوی سبعانه انسان را بهطور کلی نشانه گرفته
است بدین معنا که هیچکس معصوم نیست حتی آن دختر معصومِ آسیبپذیرِ ابتدای فیلم.
دیالوگ رد و بدل شده بین دختر و پدر گانگسترش در صحنههای پایانی و استدلال پدر
مبنی بر خودخواه قلمداد کردن دختر، از این روی که همهکس را لایق بخشش میداند به
این دلیل است که او(دختر) خود را از همه بالاتر میداند و همین در واقع نشانهای
از خودخواهی و تکبر اوست. همین نکته است که ناگهان رنگ معصومیت از چهرهی دختر میزداید
و او را با واقعیت وجودی انسان و خوی سبعانهاش مواجه میکند؛ اینکه او هم یکی از
آنهاست و درست در موقعیت آنها همان کاری را میکرد که آنها با او کردند و حالا درموقعیت
قدرتگیری جدیدش، او در جای خودش ایستاده: در جایگاه انسان و نه خدا و معصومیت و همان کاری را میکند که انسانها
همه می کنند: بیرحمی!
داگویل از لحاظ فرم نیز بدیع است. صحنهپردازی آن شبیه دکور تئاتر،
فرمی به داستان داده که تداعیگر زندگی اهالی در خانههای شیشهای است. در و
دیوارهایی که با خطکشی مشخص شده است، نشان میدهد که همه آدمها زیر سیطرهی
نگاه هم رفتار یکدیگر را تقلید میکنند. این نکته را در جلسات مثلا کلیسایی شهر هم
نشان میدهد اگر یک نفر موافق کاری باشد همه موافق میشوند و اولین نفری که
مخالفتی را ابراز کند نظر دیگران را نیز به سمت مخالفت سوق میدهد و این همان
ترسناکی جمعیت است که مثل موج همدیگر را تقویت میکنند و خرد در چنین وضعیتهایی در
جمع است که تعطیل میشود. ترس از یکدیگر و فاش شدن اسرار هم هست که با اینکه همه
از هم خبر دارند (مثل همان مرد نابینایی که به انکار نابینایی خودش نشسته و دیگران هم
این را میدانند اما کسی به روی خودش نمیآورد). این وسط تنها تکهای که به نظر میرسد
مستقل است و چندان با جمع جور نیست همان فیلسوف-نویسنده است در نقش روشنفکر که
بعدا به بدترین شکل ممکن تأثیر جمع یا پذیرش در جمع را از خود نشان میدهد. داگویل
از بهترینهای سینماست و در این سه فیلمی که از ترییه دیدهام از بهترینهای
فیلمساز چه به لحاظ محتوا که اینبار بر خلاف دو فیلم دیگر نگاهی یکجانبه به خیر
و شر ندارد و همچنان که معصومیت را میستاید، انسان را همانطور که هست، کامل و
ترسناک میبیند و نشان میدهد و چه به لحاظ فرم که بسیار بدیع است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر