(این یادداشت در شماره پنجم نشریه اندیشه آزاد کانون نویسندگان ایران منتشر شده است)
بسیار گفته و شنیده
شده که عصر روشنفکران به سر آمده است و زمانهی حاضر زمانهای است کوتهفکر و خالی
از روشنفکر؛ چه روشنفکر در قامت مبارز و چه روشنفکر هنرمند. به گمان من، در عصر حاضر،
صدای روشنفکران -(بهفرض که باشند و صاحب ایده و پیامی به دیگران)، توان برآمدن ندارد
و به عبارتی این صدا دیگر به شکل روشنفکری کلاسیک شنیده نمیشود زیرا ما زندانیان
عصر رسانهایم. گرچه نباید از نظر دور داشت که ما داوران خوبی بر عصر خود نیستیم.
چرا که از خصوصیات زیستن در یک دوران یکی هم این است که توان نگاه همهجانبه از ما
سلب میشود و به این اعتبار بر ابعاد ناپیدای آن وقوف نداریم و نیز بر کوتاهی یا بلندای
اندیشهها.
رسانه به مثابه پایان عصر خدایگان روشنفکری
مهمترین ویژگی عصر ما اینترنت است با دسترسی آزاد به اخبار، افکار و اندیشهها و بر
این اساس نزدیک شدن جوامع دور از هم. مجموع این ویژگیها انتظاری برمیآوَرد؛
انتظار به ارمغان آوردن آزادی. اینترنت به عنوان زمینهای برای شخصی شدن رسانه، توانست
بندهای قدیم را بگسلد و در عین حالی که به چهرههای جدیدی در علوم، هنر و
ادبیات مجال داد، پرده از توان و دانش
شخصیتهای شناخته شده دوران قبل برداشت. در این دوران چهرههای جدیدی معرفی شد که
در نبود اینترنت و عدم امکان دسترسی به مجامع خاص امکان شناختشان فراهم نبود. با
این همه، مثل هر ابزار دیگری به مرور همچنان که نقاط قوت آن برجستهتر میشد، ضعفها
و بندهای آن آشکار شد. با وفور گوشیهای هوشمند و استفاده آسان از آن، غولهای
رسانهای بیکار نماندند و مشغول تنظیم و جهتدهی افکار عمومی شدند. ذهن عموم، با گوشیهای
کوچک در جیب، هر لحظه در معرض بمباران تبلیغاتی، خبری و حتی در معرض اخبار جعلی است.
مخلوط شدن دوغ و دوشاب، بیش و پیش از هر چیز، توان تحلیل را از مخاطب سلب میکند. مخاطبی
که پیشتر با نمونهای جعلی از یک بیان ادبی، اثر هنری و حتی اخبار معمول قرار
گرفته باشد و بدون فرض جعلی بودن آن به تحلیل و تفسیر آن دست زده باشد، وقتی متوجه
جعلی بودن آن شود، ذهنش فرسوده شده و همچنان که ذره ذره به آنچه میبیند بیاعتماد
میشود، علاقهاش را به تفسیر و تحلیلهای هوشمند و آگاهانه از دست میدهد و در
پیچیدگی شرایط، نیاز به منبع و یا مرجعی دارد که به جای او تحلیل کند. موضوع وقتی
سختتر میشود که آن تحلیلهای پررنگ شده (ترند شده) نیز جعلی باشند و مخاطب عام
بیحوصله از جهانی این همه متلوّن به سادهسازی، سادهاندیشی و باری به هر جهت
بودن روی میآورد و حتی خندیدن یا دست انداختن همه چیز برای او، ابزاری دفاعی خواهد
شد که در مقابل این سرکوب جدید ذهنی برمیگزیند. اینجاست که نیاز به طیف تازهای
از روشنفکران احساس میشود؛ افرادی که نه تنها با تعریف قدیم در طبقه انتلکتوئل
تحصیلکرده، متخصص در زمینهی کاری خود هستند بلکه توان بازیابی جعل از حقیقت را
دارند و از آن مهمتر در تأثیرگذاری بر جمعیت بزرگی از مخاطبان هم توانمند هستند. مشکل
اصلی در این مورد آخری است. توان تأثیرگذاری یا جذب تعداد زیادی فالوور یا مخاطب، از
افراد اهل هنر و دانش چندان برنمیآید چون زمان کافی ندارند تا بتوانند برای خود
در شبکههای اجتماعی محبوبیت بخرند و اگر بخواهند در این کار موفق شوند لاجرم در
بخشی از فعالیت خود به زردنویسی روی میآورند که خودبهخود دور از آگاهیبخشی است
و ممکن است دیگر نتوانند از سیطرهی جمعیت هواخواه خود بیرون آیند و خارج از میل
آنان چیزی بنویسند. خطر چنین محبوبیتی برای چهرههای شاخص هنری و ادبی کمتر و برای
ژورنالیستها و تحلیلگران سیاسی و فرهنگی که با مسائل روزمرهی زندگی مردم سرو
کار دارند، بیشتر است. در چنین وضعیتی، روشنفکر هم جز به رسانهای شدن چهرهاش به
چیزی نمیاندیشد. میتوان فهرست بلندبالایی از متفکرانی را ردیف کرد که خود را
قربانی چهره شدن کردهاند و در حالی که دیگر چندان حرف اندیشمندانهای برای عرضه ندارند،
پیامهای ویدئویی و متنیشان تند تند خوانده و فراموش میشود.
پرسش این است
که در این هیاهوی بیقرار در عرضهی اندیشه، نوع نگاه، بیان و تحلیل اخبار و... چطور
میتوان به سکوت و تأمل رسید؟ پاسخ من ادبیات است. رمان، هنوز هم که هنوز است، با عمری
که قرن از پی قرن از آن گذشته، خواننده را وادار میکند که در زمان مطالعه، به
سکوت و غور در جهان تازه و شخصیتهای تازهی این جهان مخلوق فرورود، از هیاهوی
جهان غافل شود و بدین ترتیب، خود، مستقلاً به قدرت درک تازهای دست یابد خارج از
جهان رسانه که مدام او را در معرض بمباران فکری قرار میدهد. در واقع آن تنهایی از
دست رفتهی انسان امروز، در هنگام مطالعهی رمان به او بازگردانده میشود و او
صاحب جهانی میشود مختص خودش با تخیلی آزاد که میتواند بدون نظر و نگاه دیگران به
آن بیندیشد و سنجهای از تشخیص به کف آورد. با تأملاتِ ناشی از مطالعهی رمان، خواننده
فردیت و ارزش وجودی خود را کشف میکند. درست برعکس جهان رسانه که مرجعیت فکری را
از فرد میگیرد و به جمعی موهوم منتقل میکند که در واقع چیزی نیست جز یک تنظیم
کنندهی بازاری افکار که دیگران را مقلد میخواهد. به نظر من این نقطهی اتصال
ادبیات با روشنفکری است. نقطه اتصال نویسنده به عنوان فردی آگاهیبخش و رمان به
مثابه دعوت به اندیشهورزیِ حاصل از سکوت و تأمل که در مقابل سرکوب ذهنی میایستد.
رماننویس همچنان که توان خلق جهانی قائم به خود را دارد، با جهانبینی برخاسته از
تفکری مستتر در لابهلای سطور، حوادث، شخصیتها، زبان و زمان قادر به عرضهی بینش
و نگاهی نو به جهان و انسان است و خواننده را بدان فرامیخواند.
نویسنده بودن، مسأله این است
در ایران، تمام انواع نوشتن از مطالعات پژوهشی- علمی
تا حتی مترجمی در ردهی نویسندگی تعریف میشود و به خالقان آن آثار نیز نویسنده گفته
میشود. در غرب، منظور از نویسنده، نویسندهی ادبی است، کسی که قادر است جهانی تازه
بیافریند که در آن روابط و شخصیتها با پیچیدگیهای واقعی یا فانتزی علت و معلولی
پیش میرود. منظور من از نویسنده در این یادداشت دقیقاً اشاره به رماننویس است و
نه محقق علوم اجتماعی، سیاسی، مترجم و یا حتی شاعر که شاعران هم خالق جهانهای
تازهاند اما به دلیل سادهتر شدن گفتار و رجوع به مثالهای مشخص، فعلاً شاعران را
از این دایرهی شمول کنار میگذاریم.
منظور از
نویسندگی ادبی، داستان در تعریف چخوفی آن است: رخدادِ داستانی بر بستر زبان نه صرف
توالی حوادث. در رخداد زبانی، حوادث، شخصیتها و کنش و واکنش آنها در بستر زبان
تعریف میشود و زبان، (نه لزوماً زبانورزیهای غریب فرمگرایانه)، نقشی اساسی در
روند داستان دارد. بیآنکه قصد ارزشگذاری داشته باشم و داستانهای عامهپسند را
کوچک بشمارم (که اینطور نیست)، میخواهم بگویم وقتی از نویسندگی ادبی حرف میزنیم،
داریم از جهانی حرف میزنیم که نویسنده: 1) با بینش و جهانبینی و تعریف و نگاهی
که از جهان، افراد و خودش دارد، 2) در بستر تخیل، شخصیتها و اعمالی خلق میکند که
کردارشان بر یکدیگر اثر میگذارد، 3) نقش تصادف در پیشبرد حوادث به صفر میرسد و 4)
از کنش و واکنش شخصیتها و حوادث و زبان -هر سه با هم- جهان تازهای خلق میشود که
پیش از این نبوده است گرچه از مابهازای بیرونی واقعیت وام گرفته باشد. در واقع
نویسنده جهانبینی خود را در قالب اشکال داستانی مفرح، سرگرمکننده یا فاجعهآمیز
عرضه میکند و زبان صرفاً ابزاری برای ارتباط یا هنرنمایی ادبی (بلاغت) نیست، بلکه
عرضهی نوعی نگاه است به مسائل درون بافت جهان داستان. و این همان جایی است که
نویسنده در مقام روشنفکر قادر به عرض اندام است. در «درخت انجیر معابد» نوشتهی
احمد محمود ما شاهد یک پیشگویی هنرمندانه دربارهی سرانجام اجتماعی جامعه آن روز
ایران هستیم، همدستی خرافات با انبوه جمعیت سیلی میشود که هیچ خردمندی را توان
ممانعت از آن نیست. میشود نمونههای فراوان دیگری از ادبیات ایران و جهان در این
زمینه مثال آورد ولی فعلاً قصد دارم به جهان شخصی نویسنده بپردازم.
بسیار خوانده و شنیده شده که نویسنده در اثر ادبیاش
باید صداقت داشته باشد و آن را صرفاً به معنای جسارت بیان رازهای شخصی نویسنده میدانند.
در این صورت، میبایست بخش بزرگی از ادبیات جهان که مربوط به رازها یا زندگی شخصی
نویسنده نیست حذف شود. صداقت ادبی به آن معناست که نویسنده باید جهانی خلق کند که
از آن خودش باشد، به آن باور داشته باشد، و اگر لازم شد، جسارت بیان رازهای شخصیاش
را داشته باشد و خود واقعیاش را نشان بدهد. برای صداقت در اثر ادبی لازم نیست
نوشتهی داستانی حتماً مربوط به زندگی خود نویسنده باشد و حتی لزومی هم ندارد که
نویسنده شخصیتهایش را نمایی از خودش تعریف کند یا منتقدان چنین چیزی را به او
ببندند. بلکه منظور از صداقت ادبی این است که نویسنده با کار و کردار شخصیتها و
بیان خودش روراست باشد. این روراستی همان بسط فردیت نویسنده در اثر ادبی است و در
اینجاست که مثلاً از بسط فردیت کسی مثل مارسل پروست، اثری همچون «زمان از دست
رفته» خلق میشود که هر کس آن را دست میگیرد، شمهای از خود و پیرامونش را در آن بازمییابد
و سعی میکند که چهرههای رمان را بازشناسد یا اگر خیلی دور از جهان نویسنده باشد،
تخیل کند و این تخیل عین واقعیت است و یعنی حضور خواننده در حوادث و اعمال شخصیتها.
در آثار
ایرانی، «بوف کور» صادق هدایت را نمایندهی تام و تمام شخصیت خود صادق هدایت میدانند.
این شخصیسازی از یک اثر ادبی گاهی باعث شده است که توجه از اصل رمان معطوف به
زندگی نویسنده شود. در بین نویسندگان ایرانی، صادق هدایت بیش از دیگران زندگی شخصیاش
زیر ذرهبین قرار گرفته است. کتابهای زندگینامه، روایتهای دوستان، نامهها و
نقدهایی که بر کارهایش شده است، بیش از آثارش خوانده میشود. همین حالا اگر از هر
ایرانی اهل ادبیات دربارهی صادق هدایت سؤال شود با کتاب «م. فرزانه» آشناست و
شاید حتی نامههای هدایت به شهید نورایی را هم خوانده باشد اما از آثارش کم و بیش
بوف کور را به یاد دارد و شمهای از داش آکل (بهخاطر اقتباس سینمایی) و کمتر کسی
توپ مرواری یا حاجی آقا را یادش هست. همینطور در مورد آلاحمد و مهمترین اثرش
«سنگی بر گوری» که روایت نعل به نعلی از زندگی شخصی خودش است و نویسنده ابایی از
بیان آن نداشته و صداقتش را در آن اثر نشان میدهد اما چون سنگی بر گوری حالت
اتوبیوگرافیک دارد بیشتر از داستانهای دیگر آلاحمد مورد توجه قرار میگیرد. میلان
کوندرا معتقد است این اتفاق برای کافکا هم افتاده است. جداسازی جریان فکری- ادبی
از نویسنده و تمرکز بر شخصیت او از نویسنده به جای کنشمند، قدیس میسازد. مهمترین
نتیجهی قدیسسازی در معنای عام -و نه لزوماً دارای بار مذهبی- عدم توجه به جهان
داستانهای نویسنده است که در بستر تاریخی- اجتماعی رمان پدید آمده است. کوندرا میگوید:
«به نظر من هیچ بدتر از بیرون افتادن از تاریخ خودش نیست، چرا که این سقوطی است به
درون آشوبی که در آن ارزشهای زیباشناختی دیگر درک نمیشوند [1]» و
منظور او تاریخ رمان است؛ سلسله نسلهای نویسندگانی که از پی هم آمده و جهانبینی
هم را تکمیل کردهاند و بر دوش هم ایستادهاند. نویسنده هر اندازه هم که صادق باشد،
باز هنگام نوشتن همان کسی نیست که در گذشتهی واقعی خودش بوده است بلکه تصوری است
که در لحظهی حال نوشتن از خودش دارد، چیزی شبیه تناسخ از خودش و باز «هر اندازه
هم راستگو باشد، چیزی جز مجموع پیشنهادها و نیازهایی که از چاه گذشتهها برون میتراوند،
نیست.» شخصیتهای داستایوفسکی ریشه در جهانبینی شخصی بسیار متمایزی دارند که
مطابق آن عمل میکنند. آنچه داستایوفسکی را برای ما خواندنی میکند نه ایمان مذهبی
او، نه حوادث هولناکی که در زندگی از سر گذرانده است، نه اعتیادش به قمار، بلکه
جهانبینی شخصی اوست. جهانبینی نویسنده است که او را به عدم تمکین در مقابل قدرت
وامیدارد، ایستادگی نویسنده در مقابل قدرت با هر بیانی، چه شخصینویسی با تکیه بر
فردیتهای خاص خود و چه اجتماعینویسی، است که روند نوشتن رمان را تعیین میکند. نویسنده
در مسیر نوشتن، با کشف فردیت خود قادر است نسخهای عامتر از خود ارائه دهد، نسخهای
که در آثار بزرگ جهانشمول میبینیم و در آثار بومی، گسترهای در محدودهی
جفرافیای اجتماعی خود دارد. دستیابی به این فردیت در جوامع استبدادزده برای
نویسنده چندان راحت نیست و شاید از این روست که آثار بزرگی که از دل جوامع
استبدادزده درآمدهاند تا این اندازه شگفتانگیزند چون نویسنده راه درازی را برای
یافتن خود حقیقی خود پیموده است تا بتواند به نسخهای عام از خود دست یابد. خوانندهی
رمان به هنگام خواندن شریک این نسخهی عام میشود و چیزی از خودش را نیز به آن میافزاید
و بدینترتیب اندیشه متکثر میشود و رمان نقش آگاهیبخشی خود را نه به عنوان معلم
یا پیر و مرشد یا سخنران، بلکه به عنوان جزئی از درون کل عرضه میکند که کلیت یک
اجتماع را وادار به نگریستن درون خود کند. این همان روشنگری است.
نویسندهی
امروزی و سنت روشنفکری کلاسیک
تمام رمانهای بزرگ یک ویژگی مشترک دارند و آن عبارت است
از ایجاد شکاف در سد امور پذیرفته شدهی پیشین و این شکاف هر دو حالت فرم و محتوا
و یا یکی از این دو را دربرمیگیرد. شکاف در قوانین و قواعد فکری، اجتماعی، حتی
هنری و... به معنای عرضهی نگاهی نو به جهانی است که نویسنده پیش روی خود دارد و
از طریق آینهی رمانش به آن نور میتاباند. جهان پیش روی نویسنده، همان جهان واقعی
است که درک آن بخشی از تعریف رمان است. حال پرسش این است که چگونه میتوان هم جهان
واقعی را درک کرد و هم این واقعیت را بهم زد و از دل آن با قوهی خیال جهانی دیگری
ساخت که واقعی نیست ولی بخشی جداییناپذیر از آن خواهد شد چون آن روی دیگر جهان
واقعی است که به چشم نیامده است؟ آیا میتوان نویسنده را تحلیلگر جدی و سختگیر
جهان واقعی دانست؟ در این صورت تکلیف آزادی غیرمسئولانهی او در پروراندن شاخ و
برگ خیال چه میشود؟ جمع سختگیری جدیت و سرخوشی خیال چگونه ممکن است؟ به نظر میرسد
تنها راه ممکن از طریق شکاف انداختن در دیوارهی امور از پیش پذیرفته باشد کاری که
نویسندگانی همچون فوئنتس، کافکا، مارکز، داستایوفسکی، جویس، وولف، هدایت و... بسیاری
دیگر کردند.
اینجاست که باید پذیرفت روشنفکری تعریف صلب و ثابتی ندارد، گرچه سنت کلاسیک
روشنفکری اروپایی در دهه شصت میلادی پیش چشم همگان آئینهای تمامنما از روشنفکری
عرضه کند. تجسم سردرگمی روشنفکران کلاسیک آن دههی طلایی در دنیای امروز چندان
دشوار نیست؛ در دورهای که قطعیت یک امر -حتی امری برآمده از روشنفکری- خود میتواند
تهدیدی باشد بر نور تاباندن بر اندیشه. در اینجاست که بازتعریف روشنفکری در دورههای
مختلف و در جاهای مختلف اشکال متنوعی به خود میگیرد. برای درک این پدیده در رمان
فارسی، نیاز به شناخت تاریخ و زمانهی خلق رمانها، و صد البته نیاز به به خوانش و
بازخوانیهای متعدد از آثار تولید شده داریم بدون شناخت و مطالعه رمانهای هر دوره،
نمیتوان نظر قاطع داد که نویسندهی این زمانه روشنفکر هست یا نیست، گذشته از
اینکه درک این موضوع نیاز به گذشت دورهای تاریخی و فاصله گرفتن از زمانه دارد.
گویا از همین روست که اغلب مطالعاتی که در زمینهی داستان فارسی شده است، به دهههای
پنجاه و نهایتاً شصت شمسی برمیگردد و اغلب حرفی از رمانهای تولید شده در زمانهی
حاضر زده نمیشود. مثلاً رمان معروف «کلیدر» محمود دولتآبادی بارها و بارها نقد
میشود و زمینههای اجتماعی و تاریخی آن بازشمرده میشود اما رمان دیگری از همین
نویسنده به نام «دودمان»- منتشر شده در 1401 شمسی- چندان توجهی به خود جلب نمیکند
و به نقل از پشت جلد همین رمان، «دانسته نیست این راه کی پایان خواهد یافت.»
«ادبیات هم محصول و هم سند جامعه است. در مقام محصول از نهادهای اجتماعی و
رخدادهای اجتماعی، فرهنگ و مهمتر از همه، زندگی و آمال افراد و طبقات و همهی
عواملی تغذیه میکند که به یگانگی آن جامعه یاری میدهند. در عین حال، ادبیات سند
هنری جامعه است که مستقیم یا غیرمستقیم مؤلفهها و نیز فرآیند تاریخی آن جامعه را
منعکس میکند. قطع نظر از میزان تأثیری که ادبیات فارسی مدرن در جامعهی ایرانی، دستکم
در میان گروههای به اصطلاح روشنفکر داشته، ادبیات فارسی قرن بیستم فرزند مشروع
نیروهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسیای بوده که بر جریان تغییرات تاریخی در ایران
مدرن تأثیر گذاشتهاند. این ادبیات را به لحاظ ماهیتش میتوان دستآورد واکنشی
جامعهی ایرانی توصیف کرد. به عبارت دیگر، هنرمندان ادبی ایران در قرن بیستم پیوسته
از طریق کارشان، چه به صورت مثبت و چه منفی، نسبت به نهادهای موجود یا نوبنیاد، رویدادهای
سیاسی و شرایط انسانی واکنش نشان دادهاند.[2]» با
این بیان، اکنون با یک بررسی اجمالی به رمان و داستان حال حاضر امروز ایران و با
تمام ضعفها و فراز و فرودهایش، علیرغم وزنه سنگین سانسور بر دست و پایش و زبان
بریدگی آن، آیا میتوان از نقش کنشمند شخصیتهای زن در داستان همین چند دههی
اخیر چشم پوشید؟ آیا میتوان تأثیر رمان فارسی حال حاضرمان را بر خودآگاهی زنانه
اجتماعی، بیرون پریدن زنان از نقشهای سنتی و گسست زنجیرههایی که بیش از همهی
اقشار اجتماعی، بر گرده زنان سنگینی میکرد نادیده گرفت؟ زنان در داستانهای چند
دهه پیش از دو دههی متأخر، حتی در رمانها و داستانهای نویسندگانِ قله ادبیات
فارسی، فقط نقشهایی کلیشهای داشتند، آنها اغلب نقشهایی همچون مادر، بیوه(در
تعریف عامیانه آن)، روسپی، شارلاتان یا مظلوم و فرشتهآسایی داشتند که دمی در یک
صحنه حاضر و از در دیگر خارج میشدند. در کدام داستان امروز فارسی میتوان چنین
تعریف کلیشهای از زنان یافت؟ داستانهایی که توسط نویسندگانی گمنام نوشته میشود،
در پستوی کتابفروشیها خاک میخورد و اعاظم ادبیاتخوان گوشهچشمی به آن ندارند. این
داستانها، با وجود این پس زدنها اما راه باریک خود را به مخاطبان امروزی خود رسانده
است، مخاطبانی ساکت که سال از پی سال این داستانها را خواندهاند و ناگهان حیران
از چشمپوشی عمومی بر زنجیر بستن به زنان، خواهان برابری حقوقی و اجتماعی به زنان
میشوند و اعتراض خود را به اشکال خیابانی و رسانهای اعلام میکنند؟ چطور میشود
چشم بر رمانهایی بست که سالیان سال در سکوت و انزوا زنانی با نقشهای کنشمند خلق
میکردند؟ روزی دوستی رمانخوان بی اینکه ادعایی در نقد و شناخت ادبی داشته باشد
به من گفت داستانهایی را دوست دارد که زنانی داشته باشد که کار میکنند و از خانه
بیرون آمدهاند. زنان و البته مردان نویسندهی امروز (از دههی هفتاد تاکنون)، خیلی
پیش از جنبش اجتماعی زنان، نقشهای کلیشهای را از زنان زدودند و خواستههای کنشمندانهی
زنان را به داستانها آوردند و در آثارشان به کنار و گوشههای زندگی روزمره سرک
کشیدند. پاسخ آن دوست کتابخوان به چرای پرسش من، کاملاً غافلگیرانه بود. گفت: «چون
ما [زنان امروزی] از این نقش تحمیلی که به ما داده شده بیزاریم و میخواهیم خودمان
باشیم.» حق با او بود. چرا باید اثری او را جذب کند که مرد همهچیزدان قصه همه
معضلات را حل میکند، زن روسپی و فرشته را به جای خود برمیگرداند و در آخر دستهای
مادرش را میبوسد بیآنکه ذرهای ارزش به فکر و نگاه او داده باشد؟!
برای همین است که میگویم شاخصههای روشنفکری از یک
جامعه به جامعهی دیگر متغیر است و حتی از یک زمانه به زمانهای دیگر. در جامعهای
با افکار آزادیخواهانه مردمی که زنانش در تمام جنبههای عرفی و اجتماعی و سیاسی
سرکوب میشوند، آن چیز که اهمیت مییابد مسأله زنان است و اگر رمانها توانستهاند
این آگاهیبخشی را ایجاد کنند، چرا باید مُصر باشیم که نویسنده رمان و داستان
امروزی درکی از روشنفکری ندارد چون به سنت کلاسیک روشنفکری پایبند نیست! نویسندگی
گام زدن در قلمروی ناشناختههاست نه از آن رو که ناشناختهاند بلکه از آن رو که با
موانع تاریخی، اجتماعی، فکری گستردهای در سمت تاریک قرار داده شدهاند تا از دید
پنهان شوند. نویسندهی روشنفکر ایرانی زاویهی نور را به آن سمت تاریک چرخانده که
کسی کمتر به آن توجه کرده است یا لااقل در معرض دید نبوده است و از این رو یک شکاف
در دیوار چیزهای از پیش پذیرفته شده انداخته است. حال اینکه این رمان و داستانهای
تولیدشده چقدر در ذهنها ماندگار شوند، چند ماه، سال یا صدسال و هزار سال ماندگار شوند،
از مرزهای خود فراتر روند یا در جغرافیای خود محبوس بمانند یا نه، مسألهی دیگری
است که به جنبهی هنری ادبیات برمیگردد اما رسالت روشنفکری آن که مربوط به امروز
است بیهیاهو در داستان و رمان امروز فارسی رخ نمایانده است و هنوز هم زوایای کشف
ناشدهی دیگری را درمینوردد. کار سترگ نویسندهی امروزی، چرخاندن چشمها به سمت
یکی از مهمترین شاخصههای آزادی یک جامعه، یعنی آزادی زنان است که با وجود تمام
محدودیتها از سوی نهادهای بالادستی، پاییندستی، عرف، اجتماع، اندیشمندان اجتماعی
مرد که در همدستیِ مستتری، به توجیه یا پشت گوش انداختن خواستهی زنان بر برابری و
آزادی مشغول بودند، کار خود را پیش برده است. کافی است به فهرستی بلندبالا اشاره
کنم از داستانهایی که زنان در آن نقشی کنشمند داشتهاند و بار مسئولیت خود و
اجتماع را به دوش کشیدهاند یا داستانهایی که شخصیتهای زن، گلهمند از نقش سنتی
تحمیل شده، عصرهای کسلی را تجسم کردند که زن خواهان رهایی از آن وضعیت است[3]. زنان
همین داستانها که از سالها پیش بذر برابری را در دل میپرورانند، همانها هستند
که سرانجام در کوچه و خیابان خواستهی برابریخواهانهی خود را بیابهام و گنگی به
زبان آوردند. اگر همین یک شاخص را در نظر بگیریم، نویسندهی امروزی در جایگاه درست
روشنی ایستاده است چون بر زاویهی تاریکی نور تابانده است که پیشتر، کمتر نگاهی
را به سمت خود میخواند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر